مدوسا » » در اورژانس

در اورژانس

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا

همیشه وقتی بیحوصله و تلخم میام سراغ نوشتن. حالا نه اینکه از آبان که ننوشتم همه چی خیلی اکی بوده باشه…چرا…حالا که فکر میکنم همه چی خیلی خوب بوده. شادم…دلیل؟ نمیدونم فقط شادم…سبکم…توقع م پایینتره از خودم و دیگران. و جاه طلب ترم تو کار و زندگی م. جالبترین قسمتش اینه که بدون عذاب وجدان شادم…یعنی میدونی چه جوری؟ تو شادیم دنبال بهانه نمیگردم واسه غصه…چرت نمیگم. اگه درک نمیکنی من چی میگم خوش به حالت، تمام زندگیت واقعا شاد بودی. میدونی مثلا چیو میگم؟ نه اینکه مثلا داری غذا میخوری یهو فک کنی که بچه دارفوریا آلبالوپلو ندارن بخورن…شده بعد س-ک-س جای اینکه سیگار روشن کنی، یا زیر نوازش راحت دراز بکشی شروع کنی به زر زر کردن که : نمیخوام از دستت بدم! ؟ یا کنار دریا جای اینکه چشمت رو ول بدی تا جاییکه میتونه کارکنه یهو بغض کنی که شاید سال دیگه این چشم هم نبینه؟ (فک کنم جمله بالایی یه ویرگول میخواست، ولی از وقتی کتاب نامها و نشانه های شاملو رو خوندم وسواس استفاده از ویرگول گرفتم) یا چه بدونم، تو جمع که باهات شوخی میکنن، جای خنده دسته جمعی دنبال جنبه برخورنده موضوع باشی؟ ول کن بابا…تو هم مثل من شاد باشی

———————————————————————————————

-آخی…چقدر تپله

-وای نگاش کن… خندید به من

انم، چه بانمکه

-لپهاشو…مثل همستر میمونه

پزشک اورژانس ما رو کنار میزنه : خانم دکترا، بالاخره میذارین بچه رو ببینم یا نه؟ خانم برش گردون ببینمش….چی شده؟

مادر( با لهجه افغانی) : سرفه میکنه…یه هفته اس

پزشک اورژانس(فریاد) : اینترن اطفاااااال

من : بله؟

- صدای ریه شو گوش کن، یه تی ازش بگیر…(دستش رو بیحوصله تکون میده) معاینه ش کن دیگه

مدوسا( رو به مادر) : یه دماسنج از داروخانه بگیرین بیارین

مادر: دماسنج؟

مدوسا(درحال ور رفتن با یقه توردوزی نوزاد) : آره، درجه حرارت

مادر نگاهی به پدر که دم در ایستاده میندازه و آروم میپرسه : چنده؟

مدوسا : نمی…وایسا

میپرم طرف میز و از توی ظرف فلزی یه دماستج برمیدارم : اینو از زیر لباس بذار زیربغلش…بشین اینجا کمکت کنم

مادر با ظرافت لباس سفید-صورتی نوزاد رو میزنه بالا.دست نوزاد رو بالا میبرم، یه لحظه به نظر میاد میخواد بزنه زیر گریه ولی فقط ناراحتی کوچیکی میکنه و حواسش جای دیگه پرت میشه. دستش رو میچسبونم به بدنش : مامانش، اینو همینجوری نگه دار…چقدر داغه بچه

۱۰ دقیقه بعد

پزشک اورژانس : باید چند روز بخوابه بچه ات اینجا. چند کیلوئه؟….۹؟ خانم این لپاش فقط نه کیلوئه

پدر(با لهجه افغانی) : اینجا بستری شود؟

پزشک اورژانس : اینجا که نه…تو بخش اطفال. (رو به من) وزنش کن، یه شرح حال دقیق بگیر بعدش زنگ بزن اُردر بستری بگیر؟

پدر : منظورم اینه که…نمیشه همینجا یک دارویی بهش بدهید خوب شه؟

دستام رو دراز میکنم طرف مادر : بدینش بغل من…بچه ریه هاش عفونت کرده، تبش هم بالاست.(میرم روی ترازو) احتمال داره تشنج کنه تو خونه (از روی ترازو میام پایین)…ماشالا! ۱۴ کیلو!

پدر باز سوالش رو تکرار میکنه: نمیشه دارو بدین بریم خونه؟

مکث میکنم : بیمه نیستین؟…داروهاشو باید بریزن تو سرم بهش بدن (بچه رو میدم بغل مادرش) همینجوری بزنن خیلی درد داره

۱۰دقیقه بعد

مادر، بچه رو که دیگه بیحوصله شده تکون میده.کنارش پدر با کیسه داروها ایستاده. موبایلم زنگ میخوره. میرم کنار در و آروم صحبت میکنم: جانم الهام؟…من…۱۰ بیشتر ندارم…نه شام آوردم از خونه. …باشه، خوبه، فردا هم جمع میکنیم از بچه ها…باشه…به پسرا هم بگو. فعلا

ندا میاد کنارم : الهام تو پاویون داره پول جمع میکنه واسه کی؟

با سر اشاره میکنم به بچه

ندا: اوووه…اینا اگه پول ندارن چرا اینقدر چاقه این بچه؟؟

نگاهش میکنم و بعد از ۷سال تازه میفهمم چرا همیشه ازش بدم میومده. دلیلش منقطع ادا کردن کلماتش نیست…یا صدای زیرش…یا اعتماد به نفس کاذبش. دلیلش گوشه چپ لبشه که همیشه موقع لبخند زدن کج میشه  به تمسخر.

مدوسا : بس که جای شیر بهش آب قند دادن اینجوری شده (حرص ۷ ساله م رو سوار دو کلمه آخر میکنم) خانم دکتر



دیدگاهتان را بنویسید