۱۹
در اورژانس
دسته : دستهبندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا
همیشه وقتی بیحوصله و تلخم میام سراغ نوشتن. حالا نه اینکه از آبان که ننوشتم همه چی خیلی اکی بوده باشه…چرا…حالا که فکر میکنم همه چی خیلی خوب بوده. شادم…دلیل؟ نمیدونم فقط شادم…سبکم…توقع م پایینتره از خودم و دیگران. و جاه طلب ترم تو کار و زندگی م. جالبترین قسمتش اینه که بدون عذاب وجدان شادم…یعنی میدونی چه جوری؟ تو شادیم دنبال بهانه نمیگردم واسه غصه…چرت نمیگم. اگه درک نمیکنی من چی میگم خوش به حالت، تمام زندگیت واقعا شاد بودی. میدونی مثلا چیو میگم؟ نه اینکه مثلا داری غذا میخوری یهو فک کنی که بچه دارفوریا آلبالوپلو ندارن بخورن…شده بعد س-ک-س جای اینکه سیگار روشن کنی، یا زیر نوازش راحت دراز بکشی شروع کنی به زر زر کردن که : نمیخوام از دستت بدم! ؟ یا کنار دریا جای اینکه چشمت رو ول بدی تا جاییکه میتونه کارکنه یهو بغض کنی که شاید سال دیگه این چشم هم نبینه؟ (فک کنم جمله بالایی یه ویرگول میخواست، ولی از وقتی کتاب نامها و نشانه های شاملو رو خوندم وسواس استفاده از ویرگول گرفتم) یا چه بدونم، تو جمع که باهات شوخی میکنن، جای خنده دسته جمعی دنبال جنبه برخورنده موضوع باشی؟ ول کن بابا…تو هم مثل من شاد باشی
———————————————————————————————
-آخی…چقدر تپله
-وای نگاش کن… خندید به من
-جانم، چه بانمکه
-لپهاشو…مثل همستر میمونه
پزشک اورژانس ما رو کنار میزنه : خانم دکترا، بالاخره میذارین بچه رو ببینم یا نه؟ خانم برش گردون ببینمش….چی شده؟
مادر( با لهجه افغانی) : سرفه میکنه…یه هفته اس
پزشک اورژانس(فریاد) : اینترن اطفاااااال
من : بله؟
- صدای ریه شو گوش کن، یه تی ازش بگیر…(دستش رو بیحوصله تکون میده) معاینه ش کن دیگه
مدوسا( رو به مادر) : یه دماسنج از داروخانه بگیرین بیارین
مادر: دماسنج؟
مدوسا(درحال ور رفتن با یقه توردوزی نوزاد) : آره، درجه حرارت
مادر نگاهی به پدر که دم در ایستاده میندازه و آروم میپرسه : چنده؟
مدوسا : نمی…وایسا
میپرم طرف میز و از توی ظرف فلزی یه دماستج برمیدارم : اینو از زیر لباس بذار زیربغلش…بشین اینجا کمکت کنم
مادر با ظرافت لباس سفید-صورتی نوزاد رو میزنه بالا.دست نوزاد رو بالا میبرم، یه لحظه به نظر میاد میخواد بزنه زیر گریه ولی فقط ناراحتی کوچیکی میکنه و حواسش جای دیگه پرت میشه. دستش رو میچسبونم به بدنش : مامانش، اینو همینجوری نگه دار…چقدر داغه بچه
۱۰ دقیقه بعد
پزشک اورژانس : باید چند روز بخوابه بچه ات اینجا. چند کیلوئه؟….۹؟ خانم این لپاش فقط نه کیلوئه
پدر(با لهجه افغانی) : اینجا بستری شود؟
پزشک اورژانس : اینجا که نه…تو بخش اطفال. (رو به من) وزنش کن، یه شرح حال دقیق بگیر بعدش زنگ بزن اُردر بستری بگیر؟
پدر : منظورم اینه که…نمیشه همینجا یک دارویی بهش بدهید خوب شه؟
دستام رو دراز میکنم طرف مادر : بدینش بغل من…بچه ریه هاش عفونت کرده، تبش هم بالاست.(میرم روی ترازو) احتمال داره تشنج کنه تو خونه (از روی ترازو میام پایین)…ماشالا! ۱۴ کیلو!
پدر باز سوالش رو تکرار میکنه: نمیشه دارو بدین بریم خونه؟
مکث میکنم : بیمه نیستین؟…داروهاشو باید بریزن تو سرم بهش بدن (بچه رو میدم بغل مادرش) همینجوری بزنن خیلی درد داره
۱۰دقیقه بعد
مادر، بچه رو که دیگه بیحوصله شده تکون میده.کنارش پدر با کیسه داروها ایستاده. موبایلم زنگ میخوره. میرم کنار در و آروم صحبت میکنم: جانم الهام؟…من…۱۰ بیشتر ندارم…نه شام آوردم از خونه. …باشه، خوبه، فردا هم جمع میکنیم از بچه ها…باشه…به پسرا هم بگو. فعلا
ندا میاد کنارم : الهام تو پاویون داره پول جمع میکنه واسه کی؟
با سر اشاره میکنم به بچه
ندا: اوووه…اینا اگه پول ندارن چرا اینقدر چاقه این بچه؟؟
نگاهش میکنم و بعد از ۷سال تازه میفهمم چرا همیشه ازش بدم میومده. دلیلش منقطع ادا کردن کلماتش نیست…یا صدای زیرش…یا اعتماد به نفس کاذبش. دلیلش گوشه چپ لبشه که همیشه موقع لبخند زدن کج میشه به تمسخر.
مدوسا : بس که جای شیر بهش آب قند دادن اینجوری شده (حرص ۷ ساله م رو سوار دو کلمه آخر میکنم) خانم دکتر

سلام
اولین مطلب قشنگی بود که امروز خوندم. ممنون از کار انسانیت. همیشه شاد باشی.
chand mahi misheh ke inja ro mikhonam ,har vaght ham mikhonam ba khodam migam agar man ham to interni weblog minveshtam ,delam mikhast hamijori benvisam,plz az bimarestan bishtar benvis ,badha ke bekhonishon hese khobi behet mide
omidvaram hamisheh movafagh bashi
آخ… لامصب خودمون کم می دونیم و کم می بینیم… تو هم روش. اشک… اشک… اشک
الهی…من هر بار یه بچه رو می بینم که بهش آب قند می دم دوس دارم شیشه ی آب قندو تو سر هر چی مادر بی فکرو فقر و بی پولیه خورد کنم.
می فهمم چی می گی مدوسا…منم عادت دارم هی اندِ خوشیهام یهو دنبال بهونه واسه ناراحتی بگردم.مث همون سکس.
امیدوارم همیشه خوش باشی عزیزم.
مدوسای عزیز؛ لطف می کنی اون لینک کنایه از هستم رو از صفحه برداری؟ تازگی یکی دیگه شروع کرده تو اون آدرس نوشتن که من نیستم و عقایدش هم انگار ۱۸۰ درجه با من فرق داره.
قربانت
اوخیششششش.مدوسا…بلاخره آرشیوت تموم شد.خسته نباشم
کم داغون بودم این روزها
بدتر شدم
مدوس نازنینم
منممممم
شادمممممم امروز. اما مامانم میگه حتما افسرده شدم که شادم امروز!!!!
یاد اینترنی خودم افتادم،یادت نره تا آخرش همینطور بمونی چون خیلیا میخوان منصرفت کنن تا مثل خودشون بد باشی،ایمیل ندارم الکی یه چیزی نوشتم ،ببخش
دنبال بهانه بودن توی شادی واسه غصه… اوهوم… از طرف من نوشتی اینو؟!
اما جدی ها.. اینقدر وسط یه چیز بی ربط زر زر آغاز می کنم من!
مدوس نازنین!پدر ومادرهای های ما همیشه توی گوشمان فرو کرده اند که اگر زیاد بخندی اخرش باید گریه کنی!تربیت ایرانی است دیگر!آن هایی که کمی باهوش ترند می خواهند وسط خنده هایشان کمی هم گریه کنند که بار مصیب بعد شادی را تعدیل کنند به خیالشان!بزرگترین میراث شرقی است این احساس گناه!
بعد هم این ندای تو با ابن لبخند گوشه ی لبش چفدر شبیه من است!
بعدتر هم خوبی تو؟
مدوووووووس الان کجایییییی ؟ پس الان چرا نیستی؟
سلام خانم دکتر من امروز تاجاییکه دستم اومده این کامنتو واسه دکترا گذاشتم اگه در زمینه سرفه بچه ها مطلبی دارین راهنماییم کنین بچه ی من ۱۷ روزه سرفه میکنه ودیروزم برای سومین بار بردمش دکتر ولی افاقه نمیکنه.کمکم کنین.
من شما رو لینک کردم
البته برای شما نظرنوشتم اما توی خردادماه
اما میگم شما عالی مینویسید
خیلی نرم
موفق باشی
البته ببخشید من بی اجازه اینکارو کردم:)
مدوس نازنین!پدر ومادرهای های ما همیشه توی گوشمان فرو کرده اند که اگر زیاد بخندی اخرش باید گریه کنی!تربیت ایرانی است دیگر!آن هایی که کمی باهوش ترند می خواهند وسط خنده هایشان کمی هم گریه کنند که بار مصیب بعد شادی را تعدیل کنند به خیالشان!بزرگترین میراث شرقی است این احساس گناه!
بعد هم این ندای تو با ابن لبخند گوشه ی لبش چفدر شبیه من است!
بعدتر هم خوبی تو؟