مدوسا » » برادر، خاطرت هست

برادر، خاطرت هست

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا

دلیل ترافیک غیرعادی همت رو خیلی زود میشه فهمید. اتوبوس اتوبوس اتوبوس طرفدارهای اهمدی نژاد. از بین های و هویشون به سختی صدای پیرمرد رو میشنوم : از کرج آوردتشون

-لشکرکشیه دیگه

سر تکون میده و دوباره خیره میشه به ماشینهای پایین پل. وسط پله ها هستم که یکی دست میذاره روی بوق و صدای کر کننده بوق اعتراض ماشینهای اطراف اتوبوسها بلند میشه. تند میکنم طرف ملاصدرا

 ———————————–

چراغ دوباره سبز میشه و ماشینها تکونی نمیخورن. راننده غرغری میکنه

مدوس: امروز زنجیره سبزه آقا

سر میچرخونه و منو نگاه میکنه. ۲۰۰تومنی رو میگیرم طرفش و توضیح میدم : طرفدارای موسوی جمع شدن. احتمالا از ونک بسته باشه.

نگاهش رو مچبند سبزم میمونه. زیادی خوشبینم یا اشتیاقی تو صداشه وقتی میگه : قابل نداره ؟

 ———————————————–

حدودا هم سن و سال خودمه . داره از طرف میدون میاد. نگاهش میکنم و دوست دارم ازش بپرسم جلوتر چه خبره. بجاش اون شروع میکنه : میتونم یه سوالی بپرسم؟

-خواهش میکنم

-این دستبندهای سبز چیه؟

انگار یکی از اصحاب کهف جلوم ایستاده باشه. براش توضیح میدم

-یکی اضافه دارین؟

میخوام بگم “نه” که میبینم نگاهش روی روبانیه که به دسته کیفم بستم. دسته جزوه هام رو میدم دستش و روبان رو باز میکنم و دور مچش میبندم

 ——————————————–

بین یک دنیا جوان و شعار و لبخند و سبز و مادر و گرما و پوستر و پیشانی بند به طرف تجریش میرم. یخ تنهایی لحظه های اول چه زود شکست. حالا بین اینهمه دوست چه راحت به شعارهای طنز میخندم و چه بلند فریاد میکشم : دروغگو…دروغگو

یک لحظه وایمیستم : جواب اینهمه شور رو قراره چه جوری بدن؟

سرم رو تکون میدم…نمیخوام فکر کنم. حواسم پرت میشه به بند سبز کفشهای دخترکی که کنارم راه میره

 ———————————————-

برای ۵امین بار مسیج رو میفرستم. “صنم” از در پاویون میاد تو : یه خبریه…اس ام اسها رو قطع کردن، میگن دم وزارت کشور بلوک سیمانی گذاشتن و گارد وایستاده

صورتم گر میگیره. زنگ میزنم، چرا وقتی قطع میکنم فقط کلمه “کودتا” تو یادم مونده… مثل یه لکه خون که رو مغزم افتاده باشه و بزرگ بشه.

صنم بازوم رو میکشه : چی گفت؟

مات نگاهش میکنم : خونریزی تو سی تی اسکن سفید دیده میشه؟

نگاهم میکنه : برو بخواب، من تایم تو رو وایمیستم

 ——————————————

با فشار گریه از خواب میپرم. لبه تخت میشینم و چند لحظه طول میکشه تا یادم بیاد این هول برای چیه. نگاه یه ساعت موبایل میکنم : ۲٫۳۰، هنوز خیلی زوده ولی… میرم طرف آشپزخونه و روی میز ناهارخوری بین غذاهای نیم خورده و بسته های نیم رها شده چیپس و ورقهای تاروت دنبال کنترل تلویزیون میگردم. پیداش نمیکنم. صندلی لاکی رو میکشم طرف تلویزیون و روش وایمیستم. شبکه خبر رو میگیرم. نگاهم به صفحه تلویزیونه و آنتن رو میچرخونم. دستم رو آنتن خشک شده. برای تشخیص خط قرمز جلوی عکسش احتیاج به تصویر واضحتری نیست. همون بالا خم میشم رو دست چپم و میزنم زیر گریه.

 ——————————————-

خوشحالم که کسی طبقه بالای تخت من نخوابیده. تخت از شدت هق هق من تکون میخوره و قیژ قیژ همیشگیش بلندتر از همیشه اس. صنم پتو رو از روی سرم کنار میزنه و میشینه لبه تخت. دست منو گرفته و هیچی نمیگه. مقنعه اش رو درمیاره و آروم میگه : بیا

 منو گوشه در حمام نگه میداره و از آشپزخونه دوتا صندلی میاره. دوتا سیگار آتیش میزنه و از حموم میره بیرون. لامپ مهتابی بین روشن موندن یا خاموش شدن مردد مونده، تو یه لحظه روشن شدنش میبینم که  با دوتا ماگ نسکافه برگشته. یکی رو میگیره طرفم : بخور

سر تکون میدم. حس میکنم دهن باز کنم بالا میارم

-         مدوس بخور

یه قلوپ میخورم :اه…صنم چقد شیرین کردی. (اشاره به سقف میکنم) این اعصابمو خورد کرد، میشه خاموشش کنی؟

تنها چیزی که میبینم نور گرد کوچکیه که هر چند لحظه یکبار قرمز میشه و تنها چیزی که میشم صدای نفسهاشه که هر چند لحظه یکبار تبدیل به آه عمیقی میشه

 ———————————————

بچه ها کم کم از راه میرسن. هدفون رو محکمتر تو گوشم فشار میدم تا صداشون رو نشنوم. “شهرام ناظری” توی گوشم میخونه : در بهار امیییییییید

روبان سبزی که دور لوله گاز آشپرخونه پیچده شده و پوستر که آبسردکن چسپبیده از فکرم بیرون نمیره. بلند میشم و میرم طرف آشپزخونه. همه دور میز نشستن. حنجره شهرام ناظری هم از پس این همه صدا برنمیاد. میشنوم : تقلب…تحصن…نتایج…زود…اشتباه…خودکار نامرئی…کد غلط…شعبه باطل شده…صفحه آخر شناسنامه ام…پاره

روبان رو باز میکنم و پوستر رو با یک حرکت میکنم. خوشحالم که کسی حواسش به من نیست. مریم در رو باز میکنه و مثل همیشه خنده شادش رو ول میده تو پاویون. جلوش وایستاده م و از بین پلکهام که به سختی باز میشن نگاهش میکنم…از هیچی خبر نداره. دستش رو دستگیره در مونده : چی شده؟ نگاه به پوستر و روبان دست من میکنه و دوباره میپرسه : چی شد؟ مگه نتایج رو گفتن؟

نمیدونم چرا دارم میخندم. دو قطره اشک از صورتش میاد پایین : باز هم؟

————————————–

۲۷ شهریور…برادر، خواهر، خاطرت هست؟

 

 

 



دیدگاهتان را بنویسید