۱۴
عروسک گردان-همسر-ارباب
دسته : دستهبندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا
ورقها رو مرتب میکنه و میذاره کنار تخت. شوهرشو نیمه هولی میده و از تخت میان پایین و شروع میکنن به پوشیدن لباسهای بیرونشون. اشاره ای به شوهرش میکنه و اونم برمیگرده طرف من و” میم “: ما داریم میریم ساحل
“میم” گیج خواب ظهرش میگه : ها؟ باشه. خوش بگذره
فکر میکنم چه مسخره، انگار ۲تا گروه ۲تایی اومده باشیم سفر، نه ۴ نفری
نیم ساعتی دراز میکشم و با موهای میم ور میرم و غر میزنم : داری کچل میشی
صورتشو توی بالش قایم میکنه : تو که کچل دوس داری
مدوس: آره ولی کسی که خودش کچل کرده باشه، تازه کچلی به تو نمیاد. پاشو (میزنم رو کمرش)پاشو بریم بیرون داره حوصله ام سر میره
صورتشو میگیره طرفم و میخنده : بریم
———-
شوهرش دستش رو گرفته و اونم داره آب میریزه روی پاش تا شنها رو پاک کنه
مدوس: اااا! ما تازه اومدیم با هم بریم قدم بزنیم
کمرش رو صاف میکنه : من دیگه حوصله ندارم
شوهرش مردد نگاهش میکنه.وقتی متوجه میشه ما داریم نگاهشون میکنیم میگه : نمیدونم، خودت میدونی عزیزم
فکر میکنم : اوه اوه! این یعنی میخوای برو ولی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی
۵قدمی که دور میشیم شوهر یه نخ سیگار از میم میگیره و با ولع شروع میکنه به دود کردن. شوهر رو صدا میکنه و احتمالا چشم غره ای بهش میره که شوهر سیگار رو پرت میکنه. “میم” اشاره میکنه به ماه : چه قشنگ شده
یه قایق موتوری وارد ساحل ما میشه، شوهر پیشنهاد میده : بریم سوار شیم؟
“میم” نگاهی به من میکنه : میخوای بریم
دو قدم میرم نزدیک آب و طرف قایقران که سرعتشو کم کرده داد میزنم : آقا چند میگیری؟
سرشو تکون میده که نمیشنوم . قایق رو میکشه توی ساحل و با “میم” بحث میکنه سر قیمت. شوهر موبایلشو درمیاره و چند قدم فاصله میگیره، خوشحال بر میگرده طرف ما که : پس چند دقیقه وایستیم با هم بریم.
موبایل شوهر زنگ میخوره، دوباره از ما فاصله میگیره و بعد از چند لحظه : شما برین، نظرش عوض شد
سیگار رو پرت میکنم تو شنها : خب تو هم بیا ۳تایی میریم
- نه دیگه
من و “میم” میشینیم تو قایق. “میم” به قایقران میگه : آقا آروم برو، موج هم نشکون، دوستم کمرش درد میکنه
مدوس: آقا جلیقه نجات به ما نمیدی؟
- خیسه، لباساتون خیس میشه
مدوس: بهتر از غرق شدنه که
صدامو نمیشنوه یا به روی خودش نمیاره. قایق که تو آب سیاه از ساحل دور میشه “میم” دستم رو فشار میده و زیر لب میگه : بمیری مدوس …بمیری
مدوس : این دریانوردا چه شجاعتی داشتن (داد میزنم) واااااااااااااااای
میم : منظورت کیه؟
- همین ماژلان و کریستف کلمب اینا دیگه. واااااااااااااااااااااو
“میم” خنده شو ول میده :دیونه. دستتو بگیر به میله میوفتی….آقا آروم تر برووووووووووو
سر قایق رو کج میکنه طرف ماه و سرعت رو کم میکنه تا قایق وایسته. نگاه میکنیم به ماه که چند تیکه ابر قاب گرفتنش. “میم” دستم رو فشار میده. دوست دارم ببوسمش، بجاش دست آزادم رو میبرم تو آب و قایق تلو تلو میخوره.
قایق رو راه میندازه و شروع میکنه به دور زدن. داد میزنم : رسیدیم به دماغه امیدنیک، دیگه باید دور بزنیم وااااااااااااااااو
میم میخنده : انقد تکون نخور
مدوسا : هی میم! (اشاره میکنم به آدمای تو ساحل) هندیها! ما موفق شدیم! ما زمین رو دور زدیم
———————————————————-
مدوسا : کاش شما هم میومدین! خیلی کیف داشت
انگار با دیوار حرف زده باشم، هیچکدوم عکس المعلی نمیدن. ورقها رو با یه حرکت جمع میکنه و نگاه به شوهر میکنه. شوهر برمیگرده طرف ما : میگم ما که گشنمه مون نیست، شما گشنه تونه؟ لازمه بریم بیرون؟
نگاهش میکنم که خودشو با ورقا مشغول کرده. “میم” میگه : منم همینطور(رو میکنه به من) نریم هان؟
-ها؟ خب نه
-میخوای بریم
-نه عزیزم
نگاه به شوهرش میکنه و جوری که ما بشنویم میگه : ادای ما رو درمیارن؟
با چشمهای گرد شده به “میم” نگاه میکنم. دلم میخواد بگم : هی! وقتی من اینجا هستم سوم شخص درباره من حرف نزن! ادای مار رو درمیارن یعنی چی؟؟ تو فک کردی….
فکر میکنم : پووووف، این سفر کوتاه به دعوا کردنش نمیارزه
———————————————————————-
چند تا پفک و چیپس برمیداریم که چشمم میافته به شیشه سیرترشی خانگی :اوووخ جون! سیر ترشی!
شیشه رو از دستم میگیره و نگاه به قیمتی که با ماژیک رو در شیشه نوشته شده میکنه :۳تومن؟؟( رو میکنه به شوهره که رفته طرف کانتر مغازه) ما چند خریدیم دفعه پیش؟
-۲و پونصد
شیشه رو میده دستم. حس میکنم شوهر برای اولین بار تو این سفر میخواد حساب کنه. شیشه رو با حسرت نگاه میکنم و میذارمش رو قفسه
فکر میکنم : اشکال نداره، آخر سفر با میم میام و میگیرم
—————————————————————————-
“میم” میگه: کاش همون ویلا رو میگرفتیم تو با پله های اینجا اذیت نشی
پشت پای چپم رو میمالم و عصبانی از سکندری خوردنم میگم: برای یه شب ۲۰۰ تومن میدادیم؟ من که پول ندارم
-خب من میدادم
همچنان عصبانی: رو چه حساب میییییم! ۱۰۰ بار بهت گفتم من مث این دخترای ایرانی آویزون نیستم، تا حالا شده چیزی رو باهات حساب نکنم؟
خنده کوچیکی از پشت سرمون میکنه و میگه : ااا؟ ولی من از این دخترای آویزونم
وا میدم و مکث میکنم : شما حسابتون فرق میکنه، زن و شوهرین
دوباره میخنده : آخه وقتی نبودیم هم حساب نمیکردم
حرفی نمیزنم
فک میکنم : اگه فک کردی حرفمو پس میگیرم اشتباه کردی
——————————————————————————–
میم آخرین پک رو به سیگار میزنه : بخاطر یه سیگار هی باید بیایم بیرون
مدوس: اشکال نداره، دود ناراحتش میکنه دیگه
برمیگردیم داخل و نگاهشون میکنیم که بیتوجه به حضور ما مشغول مغازله ان
میم تلویزیون رو با حرص خاموش میکنه و فحش نه چندان آبداری به صدا و سیما میده
سرش رو بالا میاره و با قیافه معصومانه ای به شوهرش میگه : اینا چه بی ادبن! برم بیرون؟
نگاه میم میکنم و حس میکنم دارم رویش دوتا شاخ رو سرش رو میبینم.
میم : فحش که چیز بدی نیس؟ اینم همچین فحشم نبود
جمله ای رو که معلومه برای این مواقع آماده داره و معلومه چندین بار استفاده کرده رو با سرعت میگه : ولی خیلی از احترامها رو از بین میبره
فک میکنم : اینم مثل اونای دیگه بعد شوهر کردن شده قدیسه
———————————————————————-
“میم” که از صداش معلومه کم کم داره خسته میشه میگه : منظورتون از این مغازه هاس؟
موبایل رو از گوشش فاصله میده و مثل شاهزاده خانمی که به راننده اش دستور میده میگه : نه برو جلوتر…آره، با شوهر و دوستش و دوس دخترش اومدیم شمال
میم بلند میگه : دوس دختر چیه؟ خانمش
فکر میکنم : مدوسا چند ساعت راه برگشت مونده فقط
—————————————————————
شوهر میگه :شما گشنه تون نیست؟
میم میگه: برسیم هزار چم خیلی رستوران هست.
صدای غرغرش از پشت سر میاد. بعد از یک ربع میم میزنه کنار : برین ببینین رستورانش خوبه
پیاده میشیم. نگاهی به داخل رستوران میندازم و از دیند کاشیای کثیفش حالم بد میشه : نه کثیفه! انگار بخوای تو دستشویی غذا بخوری
میم رو میکنه به شوهر : میخوای تو برو انور خیابونیه رو نگاه کن، اگه خوب بود من دور بزنم
دست شوهر رو میکشه و رو میکنه به من و چشم میدرونه : شمااااااااا برو نگاه کن! ما که مشکلی نداریم
گوشام داغ میشه، گور پدر خوش گذشتن : این چه طرز حرف زدنه….جوری میگی انگار که…..پووووف تمام سفر حرفی نزدم
میرم طرف ماشین و سوار میشم و در رو محکم میبندم. میم میشینه کنارم و سویچ رو میچرخونه : حق باتوئه ولی ول کن
صدای بسته شدن در که میاد راه میافته و پنج دقیقه بعد جلوی یه رستوران دیگه نگه میداره. سریع از ماشین پیاده میشن و از ما فاصله میگیرن. میشینم پشت یه میز و منو رو باز میکنم و با میم غذا رو انتخاب میکنیم. سلانه سلانه و دست تو دست میان طرف میز و میشینن.
سفارش رو که میدیم میم بلند میشه : برم دستشویی
جلوشون نشستم و با اینکه روم اونوره متوجه ام بیصدا با هم حرف میزنم
فک میکنم : لزومی نداره بلند شم
دست شوهرش رو میگیره و شروع میکنه درباره حلقه ازدواجشون حرف زدن : اون حلقه اولیه…اون نگین داره…حلقه مریم و سام ولی…موقع دست شستن
میم میاد و میشینه ،بازی رو با صدای بلند تری ادامه میده : بس که موقع کرم زدن تو دستم بوده کدر شده رنگش
میم نگاه میکنه به من، نمیدونم متوجه شده یا نه
فک میکنم : خیلی بدبختی که مثل بچه های ۵ ساله میخوای با عروسک-شوهرت پز بدی و دل منو بسوزونی…مدوسا وارد بازیش نشو…
————————————————————————
میم یه جای باصفا نگه میداره و میگه یه چایی بخوریم. بعد چند لحظه صدای عروسک-شوهر میاد : ما نمیایم، ما برین
وقتی داریم از پشت میز بلند میشیم میگم: دوستت دلش خوشه که زن گرفته ولی داره برده گی میکنه
چند تا خرمای باقی مونده تو ظرف رو از پنجره میگیرم طرف عروسک-برده-شوهر و میگم : نیومدین با ما چایی بخورین، خرما رو بخورین لااقل
عروسک-برده-شوهر مردد ظرف رو میگیره و چند لحظه بعد از پچ پچ رو میکنه به میم : میم ما خرما رو نخوردیم، میخورین بردارین
“میم” دستم رو که میگیره و با من و “نامجو” دم میگیره :”بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول طبع مردم صاحب نظر شود”فکر میکنم: لازم نیست برای میم توضیح بدم که سعی خودمو کردم
————————————————————————————
دم در خونشون موقع خداحافظی به دست دادن قناعت میکنم و حتی یه نیمچه لبخدی هم میزنم. عروسک-برده-شوهر یک لحظه در برابر دست دراز شده من مکث میکنه و خوبه که برای کسب تکلیف نگاه به عروسک گردان-زن-ارباب نمیکنه.
در رو که میبندیم میم عصبانی میغره : دهنمونو سرویس کرد تو سفر. این چه طرز برخورده؟یعنی چی حالا میومدین بالا چایی بخورین؟؟؟ خوب آدم مبگه بچه ها بیاین بالا، یه چای با هم بخوریم…دختره بی ادب
-دیدی که…اونجام جای وسط گذاشتن خوراکیا هی میگفت شما که کیک نمیخوردین؟ شما که فلان؟ ….میم…از خودم ناراحتم…منی که میگم نمیخوام ازدواج کنم و اینا چرا بهم برخورد؟(صدام میلرزه) چرا شدم مدوسا ۵ساله که از دیدن عروسک مو طلایی دختر همسایه (۲تا قطره اشک سر میخوره رو گونه م)
-ببینم تو رو…این چیه؟ (با انگشت رد اشک رو پاک میکنه)...ولش کن…چی؟ نه…کی کفته وارد بازیش شدی، تو کاملا دینای کردی بچه بازیاشو… بسه دیگه. میتونست یه سفر کوتاه خوب باشه به این شرط که یه آدم خیلی معمولی فکر نکنه خیلی ویژه است و همه باید درخدمتشون باشن و بقیه برده شون نیستن. ول کن…تجربه بود دیگه
بلند فکر میکنم : با این حال خوش گذشت…خیلی

اول تبریک میگم به خاطر جا به جائی *:
خیلی صبوری ! اصلا تحمل یه همچین ادمایی رو ندارم .
شاید قشنگتر از صبرت . لحظه ی خدافظی ت بود . و گریه ی بعدش .
مبارکه دکتر
بریم بخونیم حالا
مدوسا جان جای جدید مبارک !
خیلی وقت بود برات کامنت نذاشته بودم
راستی چه جوری تحمل اش کردی خدایی !!
خیلی ماهی که تحملش کردی … من بودم حتما یه سیلی هم بهش می زدم … دوستت دارم دختر ناب !:*
خوب تحمل کردی خانوم دکتر
البته خوبیش اینه که میم هم همراهت بوده توی همه چیز
جای نو هم مبارک