۱۵
ارتش سرخ
دسته : (دستهبندی نشده) توسط مدوسا در ۱۵-۰۱-۱۳۸۹
- آدامس داری؟
- مدوسا…ریدی به اعصابم ها، چند بار میپرسی؟
- خب جواب ندادی
- همون دم بیمارستان گفتم (دستش رو میکوبه رو بوق) گوساله…گفتم نه
وسایل داخل کیفم رو تک تک در میارم و میذارم روی پام : فندکم نداری؟…نه بدم میاد از فندک ماشین…(فندک رو فاتحانه بیرون میارم) پیداش کردم. برای توام بزنم؟…بیا..سارا به نظرت من و تو باید با هم دوست بمونیم؟
با انگشتای دست راستش ضرب گرفته روی فرمون و به ثانیه شمار چراغ قرمز نگاه میکنه : مدوسااااااااا اعصابتو ندارما، چی میگی تو؟
- آخه روزای قرمز من و تو همزمانه، دعوامون میشه با هم. (دست میبرم طرف ضبط) اه خفه شو مردک…کجا همه چی آرومه؟
- اگه توچرت و پرت نگی دعوامون نمیشه. من فقط با پسرا دعوام میشه
- با محمد رضا دعوا کردی؟
- هنوز نه…فقط ریجکتش کردم
- من دعوا کردم
- با محمد رضا؟؟
- نه بابا …با” میم”…(با بدجنسی) یک حالی داد…کلی آروم شدم. آخی بیچاره هیچی نگفت.
سارا(بیحوصله) : آها...(بوق ممتد)ده راه بیفت دیگه گوساله
- قبلا اینجور مواقع میگفت(لحن میم رو میگیرم) خیلی خب…تو آروم باش…واااای اعصابم بدتر خورد میشد. دم یه داروخونه نگه دار، من” پد” ندارم،…نه اینجا خیلی پله داره
- تامپون چرا نمیذاری؟
“هییین” بلندی میکشم و با دست میزنم رو صورتم : خاک به سرم…تو واقعا درباره من چی فک میکنی سارا جان؟
خنده نصفه نیمه ای میکنه و با یک حرکت وحشیانه ماشین رو تقریبا ۱۰ سانتیمتری جدول نگه میداره : بیا اینم داروخانه هم سطح زمین…چرا نگاه میکنی منو؟ پیاده شو دیگه
در ماشین رو میکوبم و بدون اینکه منتظرش بشم میرم طرف داروخانه. در طرف خودش رو محکمتر از من میکوبه و دزدگیر رو میزنه. خودشو میرسونه به من و پشت بازوم رو نیشگون میگیره.
مدوسا : اوووی نکن…سگا اینجوری آشتی میکنن؟
دختر فروشنده قسمت بهداشتی ۴تا شامپو روی پیشخوان گذاشته و سعی میکنه زن ۴۰-۴۵ ساله ای رو قانع کنه برای خرید یکیشون.
سارا عینکش رو میذاره بالای سرش و خم میشه روی شیشه : به نظرت چرا جعبه کان-دما رو اینقدر قشنگ درس میکنن؟
با انگشت از تستر کرم پودر برمیدارم و پشت دستم میمالم : از من نپرس…اه این چه چربه…در حال حاضر از هر چیزی که مربوط به مردا بشه متنفرم.
دخترمیاد طرف ما : بفرمائید؟
مدوسا : یه بسته تامپون لطفا…نه، کوچیک
سه تا بسته میذاره جلوی ما : این۲تا با اپلیکاتوره، اینیکی بدون اپلیکاتور
جعبه رو میچرخونم تا روش رو بخونم : واااا! بدون اپلیکاتور رو چه جوری باید استفاده کرد اونوقت؟
سارا ۲بار سقلمه میزنه بهم تا سرم رو بالا میارم و نگام میوفته به چشمهای خشمگین دخترک و کمی بالاتر از اون به ابروهای بهم پیوسته اش. خنده ناگهانیم رو تبدیل میکنم به تک سرفه و سعی میکنم به سارا که کنارم پیچ و تاب میخوره نگاه نکنم.
مدوسا : خب همین بدون…نه همین با اپلیکاتورش رو میبرم
دخترک ادامه نگاه خشمگینش رو میندازه روی دست چپ بدون حلقه م . روی برگه کوچیکی قیمت رو مینویسه و برگه رو میگیره طرفم :ببرین صندوق
سارا قاه قاه میخنده و دزدگیر ماشین رو میزنه : وای مدوسا بمیری…بیا برگردیم گیر بدیم چه جوری استفاده ش میکنن.
کیسه کوچیک از مچ دستم آویزونه. دستهام رو مثل مریم مقدس به هم میچسبونم : اوه اوه …من مقدسم…من باکرگیم رو مثل یک نشان افتخار وسط ابروهام حمل میکنم
سارا (خنده ش رو جمع میکنه) : نگو اینجوری، شاید خانواده ش نمیذارن
- سارا جان …من با این چیزاش کار ندارم، اون نگاه مسخره ش چی بود؟ اوف، همین دو دقیقه چه دم کرد ماشین
سویچ رو میچرخونه ودوباره میزنه زیر خنده : وااااای خدا…مُردم از خنده، دوباره باید برگردیم، مسکن یادم رفت بخرم.
