مدوسا » 1389 » ژانویه

ارتش سرخ

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۱۵-۰۱-۱۳۸۹

- آدامس داری؟

- مدوسا…ریدی به اعصابم ها، چند بار میپرسی؟

- خب جواب ندادی

- همون دم بیمارستان گفتم (دستش رو میکوبه رو بوق) گوساله…گفتم نه

وسایل داخل کیفم رو تک تک در میارم و میذارم روی پام : فندکم نداری؟…نه بدم میاد از فندک ماشین…(فندک رو فاتحانه بیرون میارم) پیداش کردم. برای توام بزنم؟…بیا..سارا به نظرت من و تو باید با هم دوست بمونیم؟

با انگشتای دست راستش ضرب گرفته روی فرمون و به ثانیه شمار چراغ قرمز نگاه میکنه : مدوسااااااااا اعصابتو ندارما، چی میگی تو؟

- آخه روزای قرمز من و تو همزمانه، دعوامون میشه با هم. (دست میبرم طرف ضبط) اه خفه شو مردک…کجا همه چی آرومه؟

- اگه توچرت و پرت نگی دعوامون  نمیشه. من فقط با پسرا دعوام میشه

- با محمد رضا دعوا کردی؟

- هنوز نه…فقط ریجکتش کردم

- من دعوا کردم

- با محمد رضا؟؟

- نه بابا …با” میم”…(با بدجنسی) یک حالی داد…کلی آروم شدم. آخی بیچاره هیچی نگفت.

سارا(بیحوصله) : آها...(بوق ممتد)ده راه بیفت دیگه گوساله

- قبلا اینجور مواقع میگفت(لحن میم رو میگیرم) خیلی خب…تو آروم باش…واااای اعصابم بدتر خورد میشد. دم یه داروخونه نگه دار، من” پد” ندارم،…نه اینجا خیلی  پله داره

- تامپون چرا نمیذاری؟

“هییین” بلندی میکشم و با دست میزنم رو صورتم : خاک به سرم…تو واقعا درباره من چی فک میکنی سارا جان؟

خنده نصفه نیمه ای میکنه و با یک حرکت وحشیانه ماشین رو تقریبا ۱۰ سانتیمتری  جدول نگه میداره : بیا اینم داروخانه هم سطح زمین…چرا نگاه میکنی منو؟ پیاده شو دیگه

در ماشین رو میکوبم و بدون اینکه منتظرش بشم میرم طرف داروخانه. در طرف خودش رو محکمتر از من میکوبه و دزدگیر رو میزنه. خودشو میرسونه به من و پشت بازوم رو نیشگون میگیره.

مدوسا : اوووی نکن…سگا اینجوری آشتی میکنن؟

دختر فروشنده قسمت بهداشتی  ۴تا شامپو روی پیشخوان گذاشته و سعی میکنه زن ۴۰-۴۵ ساله ای رو قانع کنه برای خرید یکیشون.

سارا عینکش رو میذاره بالای سرش و خم میشه روی شیشه : به نظرت چرا جعبه کان-دما رو اینقدر قشنگ درس میکنن؟

با انگشت از تستر کرم پودر برمیدارم و پشت دستم میمالم : از من نپرس…اه این چه چربه…در حال حاضر از هر چیزی که مربوط به مردا بشه متنفرم.


دخترمیاد طرف ما : بفرمائید؟

مدوسا : یه بسته تامپون لطفا…نه، کوچیک

سه تا بسته میذاره جلوی ما : این۲تا  با اپلیکاتوره، اینیکی بدون اپلیکاتور

جعبه رو میچرخونم تا روش رو بخونم : واااا! بدون اپلیکاتور رو چه جوری باید استفاده کرد اونوقت؟

سارا ۲بار سقلمه میزنه بهم تا سرم رو بالا میارم و نگام میوفته به چشمهای خشمگین دخترک و کمی بالاتر از اون به ابروهای بهم پیوسته اش. خنده ناگهانیم رو تبدیل میکنم به تک سرفه و سعی میکنم به سارا که کنارم پیچ و تاب میخوره نگاه نکنم.

مدوسا : خب همین بدون…نه همین با اپلیکاتورش رو میبرم

دخترک ادامه نگاه خشمگینش رو میندازه روی دست چپ بدون حلقه م . روی برگه کوچیکی قیمت رو مینویسه و برگه رو میگیره طرفم :ببرین صندوق


سارا قاه قاه میخنده و دزدگیر ماشین رو میزنه : وای مدوسا بمیری…بیا برگردیم گیر بدیم چه جوری استفاده ش میکنن.

کیسه کوچیک از مچ دستم آویزونه. دستهام رو مثل مریم مقدس به هم میچسبونم : اوه اوه …من مقدسم…من باکرگیم رو مثل یک نشان افتخار وسط ابروهام حمل میکنم

سارا (خنده ش رو جمع میکنه) : نگو اینجوری، شاید خانواده ش نمیذارن

- سارا جان …من با این چیزاش کار ندارم، اون نگاه مسخره ش چی بود؟ اوف، همین دو دقیقه چه دم کرد ماشین

سویچ رو میچرخونه ودوباره میزنه زیر خنده : وااااای خدا…مُردم  از خنده، دوباره باید برگردیم، مسکن یادم رفت بخرم.