مدوسا » 1388 » آگوست

I hear your heartbeat playing in my mind

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۱۵-۰۸-۱۳۸۸

در خونه رو محکم پشت سرم میبندم. از صدای بلندی که میده یکم دلم خنک میشه. نگاه به ساعت میکنم…هنوز خیلی زوده.مسیرم رو کج میکنم طرف کوچه پر دار و درختی که میشه ازش به طرف تجریش رفت. هنوز عصبی ام و تنش دارم…هنوز دارم توی فکرم دعوا رو ادامه میدم و اینبار جمله هایی که دلم میخواسته رو بی رودربایستی بهش میگم. قبل از اینکه فندک بزنم یادم میاد دیروز توی این خیابون فیلم برداری میشده…نه… از گروه و اتوبوس و نورافکن خبری نیست. قدمهام رو آهسته میکنم که وقت بگذره و با نوک کفش سنگی رو لگد میزنم. سنگ میافته دو قدم جلوتر…اینبار محکمتر لگد میزنم و پرت میشه وسط خیابون. نگام میافته به گربه ای که سرش رو توی شونه هاش جمع کرده و مردد مونده بین فرار کردن یا ادامه خوردن شیر از ظرف یکبار مصرفی که جلوشه. راهم رو یکم کج میکنم که نترسونمش.(نمبتونم فکرم رو برای بهتر نوشتن جمع و جور کنم)

۱۰ قدمی جلوتر یه زن میانسال رو میبینم که با حالتی مردد توی عرض کوچه، بین مرکز ناشنوایان و خونه روبرو، میاد و میره . آیفون خونه رو میزنه و با صدای بلند کلماتی  رو میگه.نمیفهمم چی میگه ولی به نظرم کمک میخواد.میخوام بروی خودم نیارم و از کنارشون رد شم که صدای گذاشتن گوشی آیفون رو میشنوم.زنی که کنار آیفون ایستاده هنوز داره با آیفون بدون مخاطب حرف میزنه. اونطرف کوچه زن دیگه ای-چند سال مسنتر- لای در نیمه باز مرکز ایستاده و به من نگاه میکنه. لبخند میزنه و صدای اِ اِ اِ ممتدی درمیاره. میرم طرف زن جوانتر که توجهش بهم جلب شده. روسری بلند قهوه ای گذاشته و مانتوی  کرم رنگ تنشه.

مدوسا : جان؟ چی شده؟

برگه کاغذی که دستشه رو میگیره طرفم : اینجا چی نوشته؟ من عینک ندارم(نمیتونم طرز گفتنش رو بنویسم یا توصیف کنم، خودت حتما دیدی دیگه، تقریبا راحت میشه فهمید)

یه تکه ورق دفتره که چسب نواری کهنه ای بالاش چسبیده. جوری وایمیستم که لبم رو ببینه و بلند و شمرده میخونم : سلام…من علی ام

-علی؟ علی؟

سر تکون میدم : علی…اومدم کتی نبود…آره، کتی…به خانمِِِ…نمیتونم بخونم، فکر کنم نوشته خانم عسکریخبر بدین

اسم رو میشناسه : خانم عسکری

-اره

رو میکنه به زن  مسنتر و با کمک زبان اشاره حرفهای منو با صدای بلند تکرار میکنه : علی علی رفته(دستش رو دوبار کنار گوشش تکون میده) گفته  به خانم( با دو دست اشاره میکنه به سینه هاش) عسکری زنگ زنگ( با دست چپش گوشی خیالی رو میگره کنار گوشش) بزنین

زن مسنتر میزنه پشت دستش و گره روسری مشکیش رو سفت میکنه. جوانتره رو میکنه به من : میای تو، زنگ بزنی؟

- آره حتما

قبلا چند بار از لای در نیمه باز توی مرکز رو دیده بودم. داخل حیاط چند تا درخت انجیر هست. نصف سقف رو با ایرانیت پوشوندن و زیرش چند تا میز ناهارخوری استیل گذاشتن. یه فریزر صنعتی سمت چپ هست و از شیشه اش ظرفهای مربا و سیر ترشی پیداست. دنبالشون از پله ها بالا میرم. مسنتره چیزی میگه که متوجه نمیشم. جوونتره ترجمه میکنه : میگه اگه کار دارین برین

-نه…نه

نگاه کفش و دمپایی های جفت شده دم در میکنم و خم میشم برای باز کردن بند کفشم. یه لحظه میترسم و شک میکنم برای وارد شدن. جونتره توی درگاه وایستاده و پشت هم تکرار میکنه : بفرما…بفرما

داخل میشم و از بین صندلی هایی که فشرده کنار هم چیدن میرم طرف میز تلفن. روبروم یه تخته وایت برده که روش جملات تشهد نماز رو نوشته ان. مسنتره دفتر تلفن مشکی رنگی رو میگیره طرفم. تلفن “عسکری” رو پیدا میکنم و شماره میگیرم …اشغاله…شماره موبایلشو میگیرم…صفر تلفن رو بستن. دوباره شماره ثابت رو میگیرم…برمیگردم طرفشون : کسی بر نمیداره…الوو؟ خانم عسکری…من از مرکز ناشنوایان تماس میگیرم (نگاه دیوار روبرو میکنم که پره از تابلوهای گل چینی و کوپل و سیاه مشق) نه من همسایه هستم…خواهش میکنم… (کاغذ رو از دست جونتره میگیرم و از روش میخونم)…بله…..بله…دوشنبه؟ بله….بله (دوتایی چشم دوختن به دهن من) بله…باشه حتما…چه زحمتی…بله، باشه

گوشی رو میذارم : خانم عسکری…میگه امروز کلاس نیست…دیروز بوده…میخواین امشب بمونین اینجا…فردا کلاس ادبیات هست.

صدای اِاِاِ ممتد هنوز از بین لبهای رژ صورتی خورده مسنتره بیرون میاد. جونتره حرفها رو متوجه شده و براش به زبون اشاره میگه…یعی میکنم یادم بمونه علامت “امروز”، “فردا” و “کلاس” چه شکلیه. جفتوشون برمیگردن طرفم و با لبخند میگن : دستت درد نکنه.

از درحیاط که بیرون میام فکر میکنم چند ساله نزدیک بیمارستان، تابلوی آموزش زبان اشاره موسسه باغچه بان رو میبینم و هردفعه به خودم میگم لازمه یاد بگیرم…چرا؟ با اینکه میدونم یه جایی روی کرموزومهام ژن ناشنوایی سواره و دارم حملش میکنم؟