مدوسا » 1388 » جولای

تو داری مانع بررسی واحد سهام هیات روآس میشی

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۱۱-۰۷-۱۳۸۸

خیلی وقته چنین دردی نداشته م. نه میتونم بشینم، نه تو تخت پوزیشنی پیدا کنم برای خوابیدن. هفته ای که گذشت لعنتی پر استرس بود و این شد نتیجه اش. نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم. دلم یه دل سیر غرغر کردن میخواد.

اه …اینجور مواقع farsi1 خوب بود که حالا قطعه…تهران …این ماکروفر بزرگ

پاویون

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۰۸-۰۷-۱۳۸۸

“سارا” لیوان چایی من رو برمیداره : این مردک دیوانه اس

مدوسا : کی؟

سارا: این پزشک اورژانسه( یه حبه قند از روی میز برمیداره) همینجور مشاوره ردیف میکنه برای مریضا. برای گلو درد مشاوره عفونی نوشته…والا راس میگم…چی میخونی؟

کتابم رو برمیگردونم تا روی جلدش رو بخونه : بس که بی وجدانه، هر مشاوره چقدر میشه برای مریض؟

- چه میدونم

“مینا” مثل همیشه پشت میز نشسته و با موبایلش ور میره : ۵تومن

سارا: فکرشو کن، بیچارها نصف شب میان یه پزشک عمومی ببینتشون، برای یه دل درد مجبورن ۱۰-۱۵ تومن بدن.

مدوسا : اونم مریضای اینجا که ۵ تومنم براشون کلیه، مرتیکه، من برم اونجا باز باهاش دعوام میشه

” زویا” که تازه از خواب بیدار شده برس مو بدست میاد طرف ما : تو باز با کی دعوا کردی؟

م: با این اورژانسیه …۲ بار…یه بار سر اینکه برای همه مریضهای قلبی “تروپونین” (یک آنزیم که در جریان سکته قلبی و … مقدارش توی خون بالا میره) چک میکنه، بحثمون شد که چرا اینقدر هزینه به مریض تحمیل میکنی برای یه آزمایش غیرضروری. یه بار دیگه م سر CPR(احیا قلبی ریوی) جوری برخورد میکرد که انگار از همین اول مریض مرده، تموم شده

سارا آخرین قلوپ چای منو میخوره و لیوان رو میذاره جلوم : دیدی تا اذان میزنن غیب میشه…آره بابا یکساعت اورژانس رو هواست، چیکار میکنه اینهمه وقت؟

زویا : جعفر طیار میخونه

مدوسا(تقریبا همزمان با زویا) : جَ-ق میزنه

سارا و مینا میزنن زیر خنده. زویا میپرسه: چی؟ چیکا میکنه؟

مینا دستش رو استوانه میکنه : مستربیشن میکنه

زویا دهنشو به حالت چندش جمع میکنه: اه، کثافتا

مدوسا : زویاااا اونموقعا فک کنم تو رو تصور میکنه، اونروز دنبالت میگشت میپرسید اون خانم دکتره که موهاش مشکیه کجاس…چششو گرفتیا

زویا برس رو به حالت تهدید به پرت کردن میبره بالا.

یکی از دخترای ماه یکی میاد توی اشپزخونه ، ظرف غذاش رو از یخچال درمیاره و بدون اینکه با کسی حرف بزنه روی صندلی روبروی مینا میشینه. مینا باز هم مشغول گوشیش شده.

مدوس : خانم دکتر…اسمت نمیدونم…نازی جان چرا اینقدر میری تو اتاق تنها؟ بیا اینجا بشین کنار ما

لبخند کمرنگی میزنه و با غذاش مشغول میشه. سارا دهنش رو میاره کنار گوش من : جلوی اینا رعایت کن یکم تا عادت کنن به پاویون

خودمو میزنم به نفهمی و بلند میگم :چیییو؟

نیشگونی از بازوم میگیره و با خنده و حرص میگه : دهنتونو

زویا موهای بلندشو بالای سرش جمع میکنه : گفتم پریشب چیکار کرد؟ این پزشک اورژانسه دیگه بابا…یه مریض MI(سکته قلبی) اومده بود،  دخترشم کنارش بود،۷-۸ ساله…اومد دست کشید رو موهای دختره گفت : دختر به این خوبی چرا حجاب نداره؟ خوبه منم باباتو درمان نکنم؟

دندونامو رو هم فشار میدم و یهو میشم مدوسای ۸ ساله که صبح زود خزیده تو تخت مامانش و زار میزنه که : نماز بخون نبرنت جهنم….مدوسای ۹ساله که نصف شب با جیغ از خواب میپره چون معلمش گفته: هرکی اسم مذهبی نداشته باشه تو قبر که گذاشتنش کرما  میریزن روش و میخورنش…مدوسای ۱۰ساله که بعد از شنیدن اینکه ” روز قیامت چنان محشریه که مادر و پدر بچه شونو نمیشناسن” دو شبه خوابش نمیبره.

دستم رو محکم میکوبم رو میز و داد میکشم : مرتییییییییکه مادر جن-ده…ببین چجوری واسه بچه مردم کابوس میسازه

سارا سقلمه ای میزنه به من و اشاره میکنه به نازی تازه وارد که با چشمای گرد به مینا نگاه میکنه و قاشقش تو مسیر ظرف و دهنش متوقف شده. قاشق رو میاره پایین و با ظرف غذا و نوشایه اش میره طرف اتاق.

سارا : مدوس…گفتم بهت که

مینا : اشکال نداره، مثل یاد گرفتن شنا میمونه، یهو که بندازنت تو قسمت عمیق استخر ترست میریزه (میخنده) بیا منم از گنجینه لغاتم چند فحش بگم زودتر عادت کنه( با صدای آروم ادای داد زدن رو درمیاره) خواااار…