مدوسا » 1388 » ژوئن

روز سبز ایران

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۲۸-۰۶-۱۳۸۸

“میم” دزدگیر ماشین رو میزنه : ۲۰ دقیقه زود رسیدیم مدوسا

گروه ۶نفری دختر و پسر جوان از جلومون رد میشن و “وی” نشون میدن و بعد از اون یک خانواده ۴نفره با مچبند سبز. میخندم طرف میم  : فک نکنم

از خیابان جم که پایین میایم صدای همهمه جمعیت-نه غزه نه لبنان…جانم فدای ایران- شنیده میشه و نزدیک ۷تیر میبینم که جمعیت راه افتادن :ووووااااووو میم…چقدر اومدن

همزمان با  بسیجی های کم سن و سالی که از اتوبوس پیاده میشن و هاج و واج جمعیت رو نگاه میکنن میرسیم با هفت تیر. وارد جمعیت که میشیم شال سبزم رو سر میکنم و روسری رو تو دستم میگیرم و همراه جمعیت فریاد میزنم : مرررگ بر روسیه

میم اشاره به پلاکارد سبزی-  امروز قدس تهران است -  که زن ۵۰ ساله ای جلومون بالا برده رو نشونم میده و فریاد میزنه : ننگ ما….ننگ ما…صدا و سیمای ما

بالای پل کریم خان توی لاین مخالف وانتی که پرچم انتفاضه رو بالا برده وایستاده و جوانی-ریشو، چاق، با پیرهن سفید- ایستاده و فریاد میکشه، شعارش بین هو کردن مردم گم میشه. بعد از چند دقیقه راننده وانت گاز میده و دور میشه. جمعیت خوشحال از این پیروزی کوچک فریاد شادی میزنن : فلسطین رو رها کن …. فکری به حال ما کن

از بالای تاج پل که نگاه میکنیم نه ابتدا و نه انتهای جمعیت رو نمیشه دید. عکاس جوانی که تو جمعیت میگرده از پشت سر به من میگه : دستت رو تکون نده یه لحظه میخوام عکس بگیرم

نزدیک ولیعصر که میرسیم صدای محو بلندگوها که آهنگی حماسی رو پخش میکنن به گوش میرسه. مردی که کنار میم راه میره میگه : دیسکو لبنان راه انداختن

دور میدان ولیعصر چند نفر مصرانه پوسترهای دفاع از فلسطین رو جلوشون گرفتن. یکیشون-مرد، جوان، تیپ کلاسیک بسیجی- داد میزنه : برین گمشین…تو روح موسوی

انگشتهای مزین(!) به روبان سبزم رو وی میکنم و وی میگیرم تو صورتش : مرگ بر دیکتاتور

خیز برمیداره طرفم، میم و یک پسر دیگه منو میکشن توی جمعیت و چند نفر دستشون رو به حالت تهدید میگیرن طرفش :هههوووووووووو

بسیجی کلاسیک از عکس العمل جمعیت جا میخوره و عقب میره.َ اول بلوار کشاورز یک دسته گارد از کنارمون رد میشن. صدای یکیشون رو واضح میشنوم : چنان زدمش که شَل بشه

بسیجیها مردم رو هل میدن طرف پیاده رو و پرچم بزرگ فلسطین رو باز میکنن. جمعیت ۲۰۰متر جلوتر از پیاده رو بیرون میان و به سمت مقابل خیابون میرن. زن چادری ای روی چمنها ایستاده و طرف ما فریاد میکشه : خفه شین

میزنم به میم : شرط میبندم معلم پرورشیه، خیلی دلش میخواد ما رو ببره دفتر مدرسه و ازمون تعهد بگیره

قبل از خیابان حجاب-چقدر این کلمه مهوعه- جمعیت ایستاده. نمیشه دید جلوتر چه خبره تا اینکه دود بلند میشه و فریاد : اشک آور زدن

سریع سیگار میگیرونم. پسری میاد طرفم و اشاره میکنه به چشمهای اشکبارش. روی پنجه بلند میشم و دود رو تو صورتش فوت میکنم. میم شیشه کوچیکی رو میگره طرفش : سرکه اس

صدای ا-ن از بلندگوها میاد :یک…فریب…تاریخی است. مردم زیر بلندگوها ایستادن و شعار میدن.

صفهای جلویی میشینن روی زمین. ۳۰ثانیه از نشستنمون نگذشته که ولوله میوفته توی جمعیت و مردم وحشتزده بلند میشن. وانتی که پشتش بلندگوست بدون توجه به جمعیت با بدون کم کردن سرعت میاد جلو و چند بسیجی مردم رو که هنوز تعادلشون برنگشته وحشیانه هل میدن. یک عده که کناره های پرچمی رو گرفتن میان وسط ما و دستور میدن :برین اونور

دختری میره جلوشون : شما برین اونور.

جمعیت طرفشون فریاد میزنن : ما اهل کوفه نیستیم…پول بگیریم بایستیم

نمیتونم چشم از پسر جوونی که ببینشون ایستاده و سعی میکنه به ما نگاه نکنه بردارم : میم…حتی دو نفرشونم شک کنن خوبه.

دوره اشون کردیم و درمقابل فریاد های مرگ بر اسراییل شون فریاد میکشیم : مرگ بر روسیه

پیرمردی که هنوز گیجه نگاه میکنه و لبخند میزنه : خب مرگ بر روسیه، مرگ بر آمریکا، مرگ بر اسراییل

میم و چند نفر دیگه با تاکید فریاد مزنن : مرگ بر روسیه

مردی که پشت سر من روی جدول ایستاده داد میگه : مرگ بر بیسواد

یکیشون تاب نمیاره و با چوب پرچم حمله میکنه. فریادها بلند میشه : وحشی…وحشی…وحشی

میم دستم رو میکشه :مدوس…دیگه برگردیم

بارون شدیدی شروع میشه.داریم برخلاف جمعیت نمازگزار به طرف میدون برمیگردیم. هرکدومشون یه زیرانداز یا یه صندلی تاشو دستشونه و شعار میدن. یه دختر چادری میره جلو یه دستشون و داد میزنه : پشت سرش میخواین نماز بخونین؟ نمازتون قبول نیس

- میم…اینا ۲۹تا روز قدس و ۲۹تا ۲۲بهمن و نمیدونم چند صدتا نماز جمعه وقت داشتن و هنوز هم تو شعار دادن هماهنگ نیستن

جمعیت پراکنده شده و هر چند لحظه یکبار کسی فریاد میکشه : یا حسین و اطرافیانش جواب میدن میرحسین

میم به مردی که کنار صندوق کمکهای نقدی برای مردم فلسطین ایستاده میگه : یه صندوقم برای مردم پامنار و جوادیه بذارین

سرش رو به حالت گم شو تکون میده : برو بینم…ماهواره پوش

سر خیابون ویلا میم دستم رو میکشه : مدوس تند کن

سرم رو عقب برمیگردونم و تقریبا صورتم میخوره به سینه بدون اتیکت یک گاردی. دندونامو رو هم فشار میدم:میییم پشت سرت رو…گاردیا

- دیدم…چرا هل میدی برادر من…دارم میرم دیگه

دست میم رو فشار میدم و همراه جمعیت وحشتزده میریم طرف کلیسا. وحشیانه فریاد میکشن : برین تو خیابون…بت میگم برو اونجا.

صدای چند جیغ و ضربه باتوم میشنوم. صدای آخری نزدیک و بلنده و همراهش صدای آخ میم…بدون اینکه سر برگردونم دست میم رو که بهت زده ایستاده میکشم. وسط خیابون دست میکشم پشتش : میم کجات بود؟…کمرت بود؟…بگو کجاته؟…زد به پات؟

هلم میده تو فرعی و میناله بدو. صورتش رو نگاه میکنم و دهنش رو که پر از خون شده : تو صورتت زد؟…دندونتو ببینم

-مدوس بدو

-پام درد میکنه نمیتونم

- همه انرژیتو جمع کن و بدو

از لحظه حمله شون مخاطب شعارها شده مجتبی و خا-منه ای

مردم به میم نگاه میکنن و من با دستهای لرزان تو جیبم دنبال دستمال میگردم. پیرمردی از کنارمون رد میشه : این افتخاره پسرم

دم یه کیوسک توی قائم مقام میاستم : وایستا میم…هنوز بند نیومده خونش…آقا آب معدنی نداری؟

-هیچی برام نمونده

التماس میکنم : هرچی داری بده آقا جون مادرت

خم میشه توی یخچالش و یه قوطی دلستر درمیاره. چند نفری میان طرفمون : چی شده؟ آقا دکترن

دکتر لب میم رو میکشه بالا. نگاهش میکنم : دکتر سوچور میخواد، نه؟

- آره یکی دوتا میخواد…لثه هاشم که هماتوم داده…چی شد؟

- باتومش رو مثل قنداق تفنگ کوبید تو دهنش

توی ماشین که میشینیم میم قوطی سرد رو میذاره رو لبش: میشه درباره بدن من یه جوری حرف بزنی بفهمم؟؟ سوچور چیه؟

-بخیه

دستهای وی گرفته و سبز تو تمام مطهری و مدرس از شیشه های ماشین بیرونن و بوق ادامه داره.

-میم…فک کنم امروز کلا ۵نفر زخمی شدن…یکیشونم تو بودی ماهواره پوش!

ایرانی…اینبار برای ایران

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۲۷-۰۶-۱۳۸۸

از یگان ویژه که از حالا تو ۷تیر وایستادن نمیترسم؟
میترسم
میرم

۸٫۳۰ جمعه بیست و هفت تیر ۱۳۸۸

htc…پرررر

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۲۴-۰۶-۱۳۸۸

شده انقدر ناراحت باشی که نتونی عصبانی شی؟

از دیشب انقدر ناراحتم که حتی نمیتونم عصبانی باشم از اینکه ۱ساعت و ۱۳ دقیقه قبل کیفم رو با ۳۱۲ تومن پول، عینک ورساچه م، کارت اعتباری و لوازم آرایش ازم دزدین.

حتی عصبانی نیستم از درد پام و صورتم که کشید به آسفالت. از اینکه این ماهم نمیتونم گوشیم رو عوض کنم. از اینکه کسی نیومد کمک…

ناراحتم…از دروغت دلم میگیره…نمیفهمی…

برادر، خاطرت هست

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۲۰-۰۶-۱۳۸۸

دلیل ترافیک غیرعادی همت رو خیلی زود میشه فهمید. اتوبوس اتوبوس اتوبوس طرفدارهای اهمدی نژاد. از بین های و هویشون به سختی صدای پیرمرد رو میشنوم : از کرج آوردتشون

-لشکرکشیه دیگه

سر تکون میده و دوباره خیره میشه به ماشینهای پایین پل. وسط پله ها هستم که یکی دست میذاره روی بوق و صدای کر کننده بوق اعتراض ماشینهای اطراف اتوبوسها بلند میشه. تند میکنم طرف ملاصدرا

 ———————————–

چراغ دوباره سبز میشه و ماشینها تکونی نمیخورن. راننده غرغری میکنه

مدوس: امروز زنجیره سبزه آقا

سر میچرخونه و منو نگاه میکنه. ۲۰۰تومنی رو میگیرم طرفش و توضیح میدم : طرفدارای موسوی جمع شدن. احتمالا از ونک بسته باشه.

نگاهش رو مچبند سبزم میمونه. زیادی خوشبینم یا اشتیاقی تو صداشه وقتی میگه : قابل نداره ؟

 ———————————————–

حدودا هم سن و سال خودمه . داره از طرف میدون میاد. نگاهش میکنم و دوست دارم ازش بپرسم جلوتر چه خبره. بجاش اون شروع میکنه : میتونم یه سوالی بپرسم؟

-خواهش میکنم

-این دستبندهای سبز چیه؟

انگار یکی از اصحاب کهف جلوم ایستاده باشه. براش توضیح میدم

-یکی اضافه دارین؟

میخوام بگم “نه” که میبینم نگاهش روی روبانیه که به دسته کیفم بستم. دسته جزوه هام رو میدم دستش و روبان رو باز میکنم و دور مچش میبندم

 ——————————————–

بین یک دنیا جوان و شعار و لبخند و سبز و مادر و گرما و پوستر و پیشانی بند به طرف تجریش میرم. یخ تنهایی لحظه های اول چه زود شکست. حالا بین اینهمه دوست چه راحت به شعارهای طنز میخندم و چه بلند فریاد میکشم : دروغگو…دروغگو

یک لحظه وایمیستم : جواب اینهمه شور رو قراره چه جوری بدن؟

سرم رو تکون میدم…نمیخوام فکر کنم. حواسم پرت میشه به بند سبز کفشهای دخترکی که کنارم راه میره

 ———————————————-

برای ۵امین بار مسیج رو میفرستم. “صنم” از در پاویون میاد تو : یه خبریه…اس ام اسها رو قطع کردن، میگن دم وزارت کشور بلوک سیمانی گذاشتن و گارد وایستاده

صورتم گر میگیره. زنگ میزنم، چرا وقتی قطع میکنم فقط کلمه “کودتا” تو یادم مونده… مثل یه لکه خون که رو مغزم افتاده باشه و بزرگ بشه.

صنم بازوم رو میکشه : چی گفت؟

مات نگاهش میکنم : خونریزی تو سی تی اسکن سفید دیده میشه؟

نگاهم میکنه : برو بخواب، من تایم تو رو وایمیستم

 ——————————————

با فشار گریه از خواب میپرم. لبه تخت میشینم و چند لحظه طول میکشه تا یادم بیاد این هول برای چیه. نگاه یه ساعت موبایل میکنم : ۲٫۳۰، هنوز خیلی زوده ولی… میرم طرف آشپزخونه و روی میز ناهارخوری بین غذاهای نیم خورده و بسته های نیم رها شده چیپس و ورقهای تاروت دنبال کنترل تلویزیون میگردم. پیداش نمیکنم. صندلی لاکی رو میکشم طرف تلویزیون و روش وایمیستم. شبکه خبر رو میگیرم. نگاهم به صفحه تلویزیونه و آنتن رو میچرخونم. دستم رو آنتن خشک شده. برای تشخیص خط قرمز جلوی عکسش احتیاج به تصویر واضحتری نیست. همون بالا خم میشم رو دست چپم و میزنم زیر گریه.

 ——————————————-

خوشحالم که کسی طبقه بالای تخت من نخوابیده. تخت از شدت هق هق من تکون میخوره و قیژ قیژ همیشگیش بلندتر از همیشه اس. صنم پتو رو از روی سرم کنار میزنه و میشینه لبه تخت. دست منو گرفته و هیچی نمیگه. مقنعه اش رو درمیاره و آروم میگه : بیا

 منو گوشه در حمام نگه میداره و از آشپزخونه دوتا صندلی میاره. دوتا سیگار آتیش میزنه و از حموم میره بیرون. لامپ مهتابی بین روشن موندن یا خاموش شدن مردد مونده، تو یه لحظه روشن شدنش میبینم که  با دوتا ماگ نسکافه برگشته. یکی رو میگیره طرفم : بخور

سر تکون میدم. حس میکنم دهن باز کنم بالا میارم

-         مدوس بخور

یه قلوپ میخورم :اه…صنم چقد شیرین کردی. (اشاره به سقف میکنم) این اعصابمو خورد کرد، میشه خاموشش کنی؟

تنها چیزی که میبینم نور گرد کوچکیه که هر چند لحظه یکبار قرمز میشه و تنها چیزی که میشم صدای نفسهاشه که هر چند لحظه یکبار تبدیل به آه عمیقی میشه

 ———————————————

بچه ها کم کم از راه میرسن. هدفون رو محکمتر تو گوشم فشار میدم تا صداشون رو نشنوم. “شهرام ناظری” توی گوشم میخونه : در بهار امیییییییید

روبان سبزی که دور لوله گاز آشپرخونه پیچده شده و پوستر که آبسردکن چسپبیده از فکرم بیرون نمیره. بلند میشم و میرم طرف آشپزخونه. همه دور میز نشستن. حنجره شهرام ناظری هم از پس این همه صدا برنمیاد. میشنوم : تقلب…تحصن…نتایج…زود…اشتباه…خودکار نامرئی…کد غلط…شعبه باطل شده…صفحه آخر شناسنامه ام…پاره

روبان رو باز میکنم و پوستر رو با یک حرکت میکنم. خوشحالم که کسی حواسش به من نیست. مریم در رو باز میکنه و مثل همیشه خنده شادش رو ول میده تو پاویون. جلوش وایستاده م و از بین پلکهام که به سختی باز میشن نگاهش میکنم…از هیچی خبر نداره. دستش رو دستگیره در مونده : چی شده؟ نگاه به پوستر و روبان دست من میکنه و دوباره میپرسه : چی شد؟ مگه نتایج رو گفتن؟

نمیدونم چرا دارم میخندم. دو قطره اشک از صورتش میاد پایین : باز هم؟

————————————–

۲۷ شهریور…برادر، خواهر، خاطرت هست؟

 

 

 

عروسک گردان-همسر-ارباب

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۱۴-۰۶-۱۳۸۸

ورقها رو مرتب میکنه و میذاره کنار تخت. شوهرشو نیمه هولی میده و از تخت میان پایین و شروع میکنن به پوشیدن لباسهای بیرونشون. اشاره ای به شوهرش میکنه و اونم برمیگرده طرف من و” میم “: ما داریم میریم ساحل

“میم” گیج خواب ظهرش میگه : ها؟ باشه. خوش بگذره

فکر میکنم چه مسخره، انگار ۲تا گروه ۲تایی اومده باشیم سفر، نه ۴ نفری

نیم ساعتی دراز میکشم و با موهای میم ور میرم و غر میزنم : داری کچل میشی

صورتشو توی بالش قایم میکنه : تو که کچل دوس داری

مدوس: آره ولی کسی که خودش کچل کرده باشه، تازه کچلی به تو نمیاد. پاشو (میزنم رو کمرش)پاشو بریم بیرون داره حوصله ام سر میره

صورتشو میگیره طرفم و میخنده : بریم

———-

شوهرش دستش رو گرفته و اونم داره آب میریزه روی پاش تا شنها رو پاک کنه

مدوس: اااا! ما تازه اومدیم با هم بریم قدم بزنیم

کمرش رو صاف میکنه : من دیگه حوصله ندارم

شوهرش مردد نگاهش میکنه.وقتی متوجه میشه ما داریم نگاهشون میکنیم میگه : نمیدونم، خودت میدونی عزیزم

فکر میکنم : اوه اوه! این یعنی میخوای برو ولی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی

۵قدمی که دور میشیم شوهر یه نخ سیگار از میم میگیره و با ولع شروع میکنه به دود کردن. شوهر رو صدا میکنه و احتمالا چشم غره ای بهش میره که شوهر سیگار رو پرت میکنه. “میم” اشاره میکنه به ماه : چه قشنگ شده

یه قایق موتوری وارد ساحل ما میشه، شوهر پیشنهاد میده : بریم سوار شیم؟

“میم” نگاهی به من میکنه : میخوای بریم

دو قدم میرم نزدیک آب و طرف قایقران که سرعتشو کم کرده داد میزنم : آقا چند میگیری؟

سرشو تکون میده که نمیشنوم . قایق رو میکشه توی ساحل و با “میم” بحث میکنه سر قیمت. شوهر موبایلشو درمیاره و چند قدم فاصله میگیره، خوشحال بر میگرده طرف ما که : پس چند دقیقه وایستیم با هم بریم.

موبایل شوهر زنگ میخوره، دوباره از ما فاصله میگیره و بعد از چند لحظه : شما برین، نظرش عوض شد

سیگار رو پرت میکنم تو شنها : خب تو هم بیا ۳تایی میریم

- نه دیگه

من و “میم” میشینیم تو قایق. “میم” به قایقران میگه : آقا آروم برو، موج هم نشکون، دوستم کمرش درد میکنه

مدوس: آقا جلیقه نجات به ما نمیدی؟

- خیسه، لباساتون خیس میشه

مدوس: بهتر از غرق شدنه که

صدامو نمیشنوه یا به روی خودش نمیاره. قایق که تو آب سیاه از ساحل دور میشه “میم” دستم رو فشار میده و زیر لب میگه : بمیری مدوس …بمیری

مدوس : این دریانوردا چه شجاعتی داشتن (داد میزنم) واااااااااااااااای

میم : منظورت کیه؟

- همین ماژلان و کریستف کلمب اینا دیگه. واااااااااااااااااااااو

“میم” خنده شو ول میده :دیونه. دستتو بگیر به میله میوفتی….آقا آروم تر برووووووووووو

سر قایق رو کج میکنه طرف ماه و سرعت رو کم میکنه تا قایق وایسته. نگاه میکنیم به ماه که چند تیکه ابر قاب گرفتنش. “میم” دستم رو فشار میده. دوست دارم ببوسمش، بجاش دست آزادم رو میبرم تو آب و قایق تلو تلو میخوره.

قایق رو راه میندازه و شروع میکنه به دور زدن. داد میزنم : رسیدیم به دماغه امیدنیک، دیگه باید دور بزنیم وااااااااااااااااو

میم میخنده : انقد تکون نخور

مدوسا : هی میم! (اشاره میکنم به آدمای تو ساحل) هندیها! ما موفق شدیم! ما زمین رو دور زدیم

———————————————————-

مدوسا : کاش شما هم میومدین! خیلی کیف داشت

انگار با دیوار حرف زده باشم، هیچکدوم عکس المعلی نمیدن. ورقها رو با یه حرکت جمع میکنه و نگاه به شوهر میکنه. شوهر برمیگرده طرف ما : میگم ما که گشنمه مون نیست، شما گشنه تونه؟ لازمه بریم بیرون؟

نگاهش میکنم که خودشو با ورقا مشغول کرده. “میم” میگه : منم همینطور(رو میکنه به من) نریم هان؟

-ها؟ خب نه

-میخوای بریم

-نه عزیزم

نگاه به شوهرش میکنه و جوری که ما بشنویم میگه : ادای ما رو درمیارن؟

با چشمهای گرد شده به “میم” نگاه میکنم. دلم میخواد بگم : هی! وقتی من اینجا هستم سوم شخص درباره من حرف نزن! ادای مار رو درمیارن یعنی چی؟؟ تو فک کردی….

فکر میکنم : پووووف، این سفر کوتاه به دعوا کردنش نمیارزه

———————————————————————-

چند تا پفک و چیپس برمیداریم که چشمم میافته به شیشه سیرترشی خانگی :اوووخ جون! سیر ترشی!

شیشه رو از دستم میگیره و نگاه به قیمتی که با ماژیک رو در شیشه نوشته شده میکنه :۳تومن؟؟( رو میکنه به شوهره که رفته طرف کانتر مغازه) ما چند خریدیم دفعه پیش؟

-۲و پونصد

شیشه رو میده دستم. حس میکنم شوهر برای اولین بار تو این سفر میخواد حساب کنه. شیشه رو با حسرت نگاه میکنم و میذارمش رو قفسه

فکر میکنم : اشکال نداره، آخر سفر با میم میام و میگیرم

—————————————————————————-

“میم” میگه: کاش همون ویلا رو میگرفتیم تو با پله های اینجا اذیت نشی

پشت پای چپم رو میمالم و عصبانی از سکندری خوردنم میگم: برای یه شب ۲۰۰ تومن میدادیم؟ من که پول ندارم

-خب من میدادم

همچنان عصبانی: رو چه حساب میییییم! ۱۰۰ بار بهت گفتم من مث این دخترای ایرانی آویزون نیستم، تا حالا شده چیزی رو باهات حساب نکنم؟

خنده کوچیکی از پشت سرمون میکنه و میگه : ااا؟ ولی من از این دخترای آویزونم

وا میدم و مکث میکنم : شما حسابتون فرق میکنه، زن و شوهرین

دوباره میخنده : آخه وقتی نبودیم هم حساب نمیکردم

حرفی نمیزنم

فک میکنم : اگه فک کردی حرفمو پس میگیرم اشتباه کردی

——————————————————————————–

میم آخرین پک رو به سیگار میزنه : بخاطر یه سیگار هی باید بیایم بیرون

مدوس: اشکال نداره، دود ناراحتش میکنه دیگه

برمیگردیم داخل و نگاهشون میکنیم که بیتوجه به حضور ما مشغول مغازله ان

میم تلویزیون رو با حرص خاموش میکنه و فحش نه چندان آبداری به صدا و سیما میده

سرش رو بالا میاره و با قیافه معصومانه ای به شوهرش میگه : اینا چه بی ادبن! برم بیرون؟

نگاه میم میکنم و حس میکنم دارم رویش دوتا شاخ رو سرش رو میبینم.

میم : فحش که چیز بدی نیس؟ اینم همچین فحشم نبود

جمله ای رو که معلومه برای این مواقع آماده داره و معلومه چندین بار استفاده  کرده رو با سرعت میگه : ولی خیلی از احترامها رو از بین میبره

فک میکنم : اینم مثل اونای دیگه بعد شوهر کردن شده قدیسه

———————————————————————-

“میم” که از صداش معلومه کم کم داره خسته میشه میگه : منظورتون از این مغازه هاس؟

موبایل رو از گوشش فاصله میده و مثل شاهزاده خانمی که به راننده اش دستور میده میگه : نه برو جلوتر…آره، با شوهر و دوستش و دوس دخترش اومدیم شمال

میم بلند میگه : دوس دختر چیه؟ خانمش

فکر میکنم : مدوسا چند ساعت راه برگشت مونده فقط

—————————————————————

شوهر میگه :شما گشنه تون نیست؟

میم میگه: برسیم هزار چم خیلی رستوران هست.

صدای غرغرش از پشت سر میاد. بعد از یک ربع میم میزنه کنار : برین ببینین رستورانش خوبه

پیاده میشیم. نگاهی به داخل رستوران میندازم و از دیند کاشیای کثیفش حالم بد میشه : نه کثیفه! انگار بخوای تو دستشویی غذا بخوری

میم رو میکنه به شوهر : میخوای تو برو انور خیابونیه رو نگاه کن، اگه خوب بود من دور بزنم

دست شوهر رو میکشه و رو میکنه به من و چشم میدرونه : شمااااااااا برو نگاه کن! ما که مشکلی نداریم

گوشام داغ میشه، گور پدر خوش گذشتن : این چه طرز حرف زدنه….جوری میگی انگار که…..پووووف تمام سفر حرفی نزدم

میرم طرف ماشین و سوار میشم و در رو محکم میبندم. میم میشینه کنارم و سویچ رو میچرخونه : حق باتوئه ولی ول کن

صدای بسته شدن در که میاد راه میافته و پنج دقیقه بعد جلوی یه رستوران دیگه نگه میداره. سریع از ماشین پیاده میشن و از ما فاصله میگیرن. میشینم پشت یه میز و منو رو باز میکنم و با میم غذا رو انتخاب میکنیم. سلانه سلانه و دست تو دست میان طرف میز و میشینن.

سفارش رو که میدیم میم بلند میشه : برم دستشویی

جلوشون نشستم و با اینکه روم اونوره متوجه ام بیصدا با هم حرف میزنم

فک میکنم : لزومی نداره بلند شم

دست شوهرش رو میگیره و شروع میکنه درباره حلقه ازدواجشون حرف زدن : اون حلقه اولیه…اون نگین داره…حلقه مریم و سام ولی…موقع دست شستن

میم میاد و میشینه  ،بازی رو با صدای بلند تری ادامه میده : بس که موقع کرم زدن تو دستم بوده کدر شده رنگش

میم نگاه میکنه به من، نمیدونم متوجه شده یا نه

فک میکنم : خیلی بدبختی که مثل بچه های ۵ ساله میخوای با عروسک-شوهرت پز بدی و دل منو بسوزونی…مدوسا وارد بازیش نشو…

————————————————————————

میم یه جای باصفا نگه میداره و میگه یه چایی بخوریم. بعد چند لحظه صدای عروسک-شوهر میاد : ما نمیایم، ما برین

وقتی داریم از پشت میز بلند میشیم میگم: دوستت دلش خوشه که زن گرفته ولی داره برده گی میکنه

چند تا خرمای باقی مونده تو ظرف رو از پنجره میگیرم طرف عروسک-برده-شوهر و میگم : نیومدین با ما چایی بخورین، خرما رو بخورین لااقل

عروسک-برده-شوهر مردد ظرف رو میگیره و چند لحظه بعد از پچ پچ رو میکنه به میم : میم ما خرما رو نخوردیم، میخورین بردارین

“میم” دستم رو که میگیره و با من و “نامجو” دم میگیره :”بس نکته غیر حسن بباید که تا کسی، مقبول طبع مردم صاحب نظر شود”فکر میکنم: لازم نیست برای میم توضیح بدم که سعی خودمو کردم

————————————————————————————

دم در خونشون موقع خداحافظی به دست دادن قناعت میکنم و حتی یه نیمچه لبخدی هم میزنم. عروسک-برده-شوهر  یک لحظه در برابر دست دراز شده من مکث میکنه و خوبه که برای کسب تکلیف نگاه به عروسک گردان-زن-ارباب نمیکنه.

در رو که میبندیم میم عصبانی میغره : دهنمونو سرویس کرد تو سفر. این چه طرز برخورده؟یعنی چی حالا میومدین بالا چایی بخورین؟؟؟ خوب آدم مبگه بچه ها بیاین بالا، یه چای با هم بخوریم…دختره بی ادب

یدی که…اونجام جای وسط گذاشتن خوراکیا هی میگفت شما که کیک نمیخوردین؟ شما که فلان؟ ….میم…از خودم ناراحتم…منی که میگم نمیخوام ازدواج کنم و اینا چرا بهم برخورد؟(صدام میلرزه) چرا شدم مدوسا ۵ساله که از دیدن عروسک مو طلایی دختر همسایه (۲تا قطره اشک سر میخوره رو گونه م)

-ببینم تو رو…این چیه؟ (با انگشت رد اشک رو پاک میکنه)...ولش کن…چی؟ نه…کی کفته وارد بازیش شدی، تو کاملا دینای کردی بچه بازیاشو… بسه دیگه. میتونست یه سفر کوتاه خوب باشه به این شرط که یه آدم خیلی معمولی فکر نکنه خیلی ویژه است و همه باید درخدمتشون باشن و بقیه برده شون نیستن. ول کن…تجربه بود دیگه

بلند فکر میکنم : با این حال خوش گذشت…خیلی