۲۰
Finger
دسته : (دستهبندی نشده) توسط مدوسا در ۲۰-۰۴-۱۳۸۸
جاکلیدی رو می اندازم توی کیفم و در جاکفشی رو باز میکنم. داد میزنم طرف اتاق :ایشششتار، بیا یکی از کفشاتو بردار
آتنه درحالیکه با دست چپش مچ دست راست رو نگه داشته میاد تو سالن. پشت سرش ایشتار با لبخند شیطونی میاد طرفم :ماما نیست، با کفش بیا
مدوسا: بمیرم…چی شده آتنه جونم؟
ایشتار سرش رو با تاسفی ساختگی تکون میده: طلسم روز اوله
آتنه میزنه زیر گریه و دست راستش رو میاره جلو .
ایشتار : پارسال جلسه اول فوتسالش مصدوم شد، مجبور شد از دنیای فوتبال خدافظی کنه، امسال تو بسکتبال. من همیشه بهش میگم از روز دوم برو
گریه آتنه شدیدتر میشه. چشم غره میرم طرف ایشتار : برداشتی؟؟
یه جفت کفش برمیداره و درحالیکه ریز ریز میخنده میره طرف اتاق.
مدوسا: بیا زیر نور ببینم…نترس…اااه ! نکش دستتو! انگشتته؟…کدوم؟ …خم کن ببینم…نمیتونم چیه؟ تا جاییکه میتونی خم کن…آفرین. حالا صاف کن…چرا کولی بازی درمیاری؟
ایشتار میاد و سرش رو خم میکنه رو انگشت آتنه : شکسته؟
مدوسا: فک نکنم، احتمالا تاندونه فقط، ولی باید عکس بگیره. خوردی زمین؟
آتنه اشکش رو پاک میکنه : نه، دستمو(دست سالمش رو قائم-مثل دالایی لاما- میاره بالا)اینجوری گرفتم، توپ خورد بهش.
خنده ام میگیره : اینجوری گرفتی؟؟ آی شیطون…راستشو بگو، به کی داشتی انگشت نشون میدادی؟
آتنه :ااااه! بی ادب…(رو به ایشتار) نخند.
ایشتار خنده ش رو جمع میکنه و نچ نچ میکنه : از داشتن چنین خواهری شرم میکنم
صورت آتنه رو میبوسم : برو دفترچه و مهر رو بیار عکس بنویسم بریم بیمارستان.
آتنه بلند میشه و راه میفته طرف اتاق. ایشتار میزنه پشتم : اذیتش کنیم؟
مدوسا : آتنه جون…قبل رفتن یه دوش هم بگیر، شاید مجبور شی چند روز بمونی اونجا
آتنه با چشمای گرد شده ناله میکنه : رااااس میگی؟
جوابشو نمیدم و رو میکنم به ایشتار: تو خونه پول داریم؟
آتنه یه قدم میاد جلوتر، کم مونده دوباره گریه اش بگیره.نگاه پرسانش از صورت من به صورت ایشتار میره : راس میگی؟
خودم رو مشغول سفت کردن بند ساعتم نشون میدم : دیگه…بعضی وقتا لازمه. زیاد نیست، ماکزیمم یه هفته.
ایشتار: چیکارش میکنن؟
مدوسا : هیچی با یه طناب اینجوری(تو هوا یه ۸ بزرگ رسم میکنم) یه وزنه میبندن انگشتش.
یه لحظه سکوت و بعد انفجار خنده منو و ایشتار. آتنه مردد نگاهمون میکنه.
ایشتار : اونوقت…انوقت…وای مردم از خنده…هرکی میاد عیادتش( انگشت وسطش رو میبره بالا) بهش برمیخوره، از همون دم در برمیگرده.( از زور خنده خم میشه و منو بغل میکنه)
مدوس : نه …قبلش…قبلش… دسته گل رو پرت میکنه تو صورت آتنه
آتنه لبهاش رو جمع میکنه .یه کوسن از روی مبل برمیداره و طرف ما پرت میکنه : بیشعورااا، من درد دارم(میزنه زیر گریه) خیلی بدین(میدوئه طرف اتاق)
اشکی رو که گوشه چشمم جمع شده رو با انگشت پاک میکنم : واای دلم درد گرفت. یه دستمال بده به من. (داد میزنم) آتنه…قهر نکن..دفترچه تو بیار، بدو، خسته ام.
————————————————————————
مدوسا خسته، گیج و بیحوصله اس. دور و برش رو شلوغ کرده تا از تصمیم گیری فرار کنه…کاش نصفه شبا و قبل خواب و تو خواب هم میشد فرار کرد.
