مدوسا » 1388 » فوریه

کشیک

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۱۱-۰۲-۱۳۸۸

بعد از دومین بوق گوشی رو برمیداره، بعد از چد لحظه مکث و صدای قورت دادن لقمه میگه :الو، بله؟

فکر میکنم وایییی سر شام بوده، الان عصبانی میشه. سعی میکنم خودم رو مسلط نشون بدم : سلام اقای دکتر، مدوسا گئورگن هستم، اینترن داخلی….راجع به مریض تخت(پرونده رو میبندم و از رو جلدش میخونم) ۲۰ زنان، که (صفحه خلاصه پرونده که خودکار لاش گذاشتم رو باز میکنم) شما ماه پیش اندوسکوپی کرده بودینش

-آها…بله بله

خیالم راحت میشه که مریض رو میشناسه، صفحه آزمایشات-که با گوشی موبایلم از سایر صفحات جدا کردمش- رو باز میکنم : دکتر  وقتی اومد من موفق نشدم با شما تماس بگیرم، فقط آزمایشات روتین براش رد کردم

گوشی رو که میذارم تندتند شروع به یادداشت orderی که دکتر داده میکنم :

همکاران محترم بخش، لطفا :

Position : RPR

Diet : NPO

نوبت کلونسکوپی برای فردا

سوپروایزر سرم داد میکشه : خانم برو بیرون دیگه…نصف شبی منو کشیدی اینجا

حس میکنم گوشام داغ شده. بی توجه به صدای زیر و برنده اش آخرین خط رو هم مینویسم. کلید به دست بالای سرم وایمیسته. در فلزی پرونده رو محکم میبندم و برمیگردم طرفش :چیکار کنم؟ گزارش پرونده ها رو نخونم واسه دکتر؟؟؟

چشمهای ریزش رو ریزتر میکنه : خب از همون بالا بخون منو نکشونی اینجا.

خودم هم(وزنم رو میندازم روی دسته صندلی تا بتونم بلند شم) ترجیح میدم ۳ طبقه نیام پایین و ۱۰ دقیقه دنبال شما نگردم و پیچ نکنم

بیرون در می ایسته و کلید رو میکنه تو قفل : اه اه…هر شب ۱۰ بار باید بیام در رو واستون باز کنم…خوب همه رو یکی کنیین بیاین زنگ بزنین. اصلا شماره دکترا رو بزنین تو موبایلتون….اه چیه خانوم؟؟ مگه چقدر میشه یه زنگ….گروهتون که همه پولدارین

پای چپم رو تکون میدم تا اسپاسم کمتر بشه. حرف دکتر حسنی یادم میاد : بچه ها…شما ماه اول دوم اینترنی هستین، خسته میشین، عصبانی میشین…ولی یکی از مهارتهایی که باید تو این دوران کسب کنیین اینه که چطور با پرستارا تعامل کنین…پس فردا باهاتون لج میکنه داروی مریضتون رو نمیده مریضتون میمیره کار میکشه به…

ساعت ۱۰٫۳۰ شب اصلا حوصله کسب مهارت ندارم و تا به این چیزی نگم راحت نمیشم. با آرامش از درمیام بیرون و میگم : شما همین یه در رو هم نیان باز کنین دیگه خیلی بیکار میمونین

———————————————————————–

۱۰ دقیقه مونده به تعویض بخش میرسم به پاویون. مقنعه ام رو درمیارم و دودستی میافتم به کار خاروندن سرم. فکر میکنم تو این ده دقیقه چیکار کنم…غذا بخورم؟صورتمو بشورم؟ سیگار بکشم؟ تاپم رو عوض کنم؟ دکمه های روپوش رو باز میکنم و پرتش میکنم طرف تخت. میپرم طرف دستشویی و دست و صورتم رو میشورم. یه سیگار میذارم گوشه لبم و آخرین محتویات فلاسک رو خالی میکنم تو لیوان. روی نون تست یکم شکلات میمالم که درباز میشه. نازلی خودش رو ول میده رو صندلی.

هنوز از چاییم نخوردم…میخوای؟ آخی …اورژانس خیلی شلوغ بود؟

مقنعه اش رو بالا میزنه : آره…۴ نفر تاحالا خوابوندیم…۱۴ نفر هم سرپایی بودن. بخش خبریه؟

نه…فقط تخت ۱۲ زنان چک هموگلوبین هر ۸ساعت داره…میافته تو تایم تو.

- (نگاه بیحالش به لقمه منه) فکر میکنی بتونم بخوابم یکم؟ ۲ساعت همش؟ من از الان تا فردا همین موقع میتونم بخوابم(گوشه ناخنشرو با دندون میکنه) این وسط آرمان هم زنگ زده داد و بیداد میکنه که نصف شبی حتما با پسراتون تو  پاویونی و اینا.

-وااا! حرص نخور، تا ۴ بخواب من حواسم هست…خسته که هستم ولی خوابم نمیبره(کارد شکلاتی رو میکشم روی نون) تا ۴ بخواب ولی تا ۸ بخش و اورژانس با تو…بیا بخور من برم چایی پیدا کنم واست

-اونم که میشه ۳ ساعت..نمیخوام،حال جویدن ندارم، یه چیز نرم تر نداری؟

———————————————————————————-

فردا کدوم مریض رو تو Morning report معرفی میکنین خانوم دکتر؟

(سرم رو از کتاب بالا میارم. به چشمهای درخشان و صورت سرخ و سفید پزشک اورژانس نگاه میکنم، یعنی یه وقتی میرسه منم عادت کنم به کشیک؟ ) نمیدونم دکتر…فعلا که ۹ تا از اورژانس خوابوندیم…۵ تا هم تو بخش.

- خب خب…همه رو خوندی؟ میدونی که اینجا خیلی گیر میدن؟

-بله میدونم… دارم سعی میکنم ولی چشمام دیگه نمیبینه…آخه یعنی چی آدم تا صبح بیدار باشه، مریض ببینه، درسم بخونه، صبح هم بیاد توی مورنینگ ترور شخصیت بشه…(لبخندش داره حرصیم میکنه) نه راست میگم، دکتر زندی هرچی از دهنش درمیاد به آدم میگه، یه بار یکی از دخترامون آزمایش قبلی مریض حفظ نبود، اومد از پرونده نگاه کنه سرش داد کشید گمشو بیرون گوساله…نه بابا اغراق چیه دکتر…راس میگم

پزشکی همینه دیگه خانم دکتر، بخوای حرص بخوری داغون میشی( کتاب رو از زیر دستم میکشه) بسه هرچی خوندی، برو استراحت کن مریض اومد بیدارت میکنم.راستی پای چپت ضرب دیده که  میکشیش رو زمین؟

———————————————————————————————

به خودم لعنت میفرستم که چرا صبح ملافه روی تخت نکشیدم. گیجم و ملافه رو هرجور میذارم از یه طرف کم میاد. گیره مو رو میندازم دور مچم و میشینم لب تخت. صدای پیج میاد : انترن داخلی به اورژانس…انترن…

اشکم سرازیر میشه. کورمال کورمال دنبال روپوش میگردم و زیر لب  تکرار میکنم :متنفرم…متنفرم. نمیدونم از کی یا چی…فقط تکرار این کلمه آرومم میکنه.

فاصله پاویون تا اورژانس رو تا حدی که میتونم تند میرم. انتظار دیدن صحنه اورژانسی تری از این رو دارم : یه پیرزن نقلی با روسری سفید روی صندلی نشسته و با خجالت لبخند میزنه. چشمهاش از پشت عینک کانونی ش خیلی بزرگ به نظر میرسه.

-چی شده خانم؟

لب پائینشو گاز میگیره :  کبدم از کار افتاده

چشمام گرد میشه : یعنی چی؟  دکتر بهت گفته؟…نه؟ آزمایش دادی؟…پس چی؟

نگاهی به بهیار مرد میکنه و دوباره لبش رو گاز میگیره : از کار افتاده دیگه…از خواب بیدار شدم فهمیدم از کار افتاده

تصورش میکنم که رو تخت خوابیده، با صدایی  چشماش رو باز میکنه. صفحه ی سبزرنگی روبروی تختش  تو فضا نمایان میشه و صدایی میگه : هشدار…هشدار…سطح آنزیمهای کبدی به حد خطرناکی رسیده است.

نمیتونم مهربون باشم…نمیخوام مهربون باشم…اصلا نمیفهمم و نمیخوامم بفهمم چرا مردم انتظار دارن حتی نصف شب هم مهربون باشی : برو اونور بخواب رو تخت ببینم چی میگی

کشوی فلزی رو محکم میکشم بیرون. از صدای بلندی که درمیاد خوشم میاد. گوشی رو میارم بیرون و سرش رو چند لحظه کف دست نگه میدارم که برخورد فلز سرد ناراحتش نکنه.

دستم فشار میدم روی شکمش : هرجا درد گرفت بگو …اینجا درد نمیکنه؟ (نگاه به صورتش میکنم تا بفهمم درد میکنه یا نه) اینجا چی؟…اینجا چطور؟

- نه درد نمیکنه  دردت به جونم….جلوی اون آقاهه روم نبود بگم،(صداش رو پایینتر میاره) از دیروز شکمم کار نکرده…آره دخترم همون مدفوع …ترسیدم کبدم از کار افتاده باشه،(با امیدواری) باید بستری شم؟

نگاهش میکنم، قضیه مضحک تر از اونه که جایی واسه ادامه گریه ام باقی بذاره…این پیرزن هم معصوم تر و نازتر از اونه که فکر شکستن گردنش آرومم کنه… فقط توجه میخواد. میخندم :نه مادر جان بستری نمیخواد…تنها اومدی؟ بچه هات کجان؟…حالا که خوابیدی بذار یه فشار هم ازت بگیرم.فردا صبح هم بهشون زنگ میزنی بیارنت درمانگاه گوارش…مادرشونی وظیفشونه.

———————————————————————-

چراغ رو روشن میکنم و نازلی رو تکون میدم : نازلی جون…گلم بیدار نمیشی؟ هیچی نخوندی ها ( نگاه میافته به بیسکوئیت ساقه طلایی نیمه جویده شده ای که تو دستش مشت کرده)آخی….نازلی جون؟

پتو رو میکشه رو سرش و هق هق میکنه : من میخوام بخوابم

-(موبایلشو برمیدارم ) باشه پس ساعت میذارم برای نیم ساعت دیگه…باز نخوابی ها، تجدید بخش میکنن ما رو.

نگاه میکنم به صفحه موبایلش- عکس آرمان با یه لبخند بزرگ، تیشرت سفید و عینکی آفتابی ی که رو موهای سیخش گذاشته. زنگSnoozeموبایل نازلی روشن میشه. ساعتش رو تنظیم میکنم برای نیم ساعت دیگه…پاک میکنم، یه ربع هم یه ربعه…۴۵ دقیقه دیگه بهتره.