۲۹
labour
دسته : (دستهبندی نشده) توسط مدوسا در ۲۹-۰۱-۱۳۸۸
بازوی منو چنگ میزنه و برای ۱۰ امین بار میپرسه : یعنی تا شب باید درد بکشم؟
قبل از اینکه جواب بدم “ماما” سرش داد میکشه : ااااه! خانوم جون چقدر داد و بیداد میکنی؟ زاییدن درد داره دیگه…از زمان حضرت آدم زنا اینجور میزاییدن (قطره های سرم رو زیادتر میکنه)تااااااااااااا الان (رو به من) دماغت عملیه؟
من(با تعجب) : دماغ من؟!
منتظر جواب نمیمونه و از اتاق میره بیرون. صداش از تو راهرو میاد : تموم نشد این فوتبال؟ یه سریال خواستیم ببینیم ها
انگشت اشاره ام رو میکشم به نوک بینی م(زیر لب) : بیشششششعور داره مسخره م میکنه!
دست منو چنگ میزنه و دوباره فریاد میکشه :ااااااااااااااای خدا….غلط کردم
مدوسا : ببین سمیه جان…دست منو میگیری نمیتونم انقباضات شکمتو بشمارم که…هر وقت درد شروع شد از بینی نفس بگیر و از دهن فوت کن، نگاه من کن، اینجوری …..هووووووم…..فووووووووووووووووووت. انگار بخوای یه شمع رو خاموش کنی
نگاه به ثانیه شمار ساعت میکنم. شکم سمیه زیر دستم شروع به سفت شدن میکنه : خب الان دوباره شروع میشه، این دفعه اینجوری فوت کن خب؟
- اگه دردم کمتر میشه خب…اااااااااااااااااااااای خدا….یا امام حسین….فوت فوت فوت
من : نه سمیه جان…اونجوری که بهت یاد دادم…دست منو نکش دختر، بذار قلب بچه ات رو بشنوم
به طرف راهرو داد میزنم : ۵۰ – ۳۰/۱ …FHR۱۴۵ (ضربان قلب جنین) ،یه معاینه میکنین؟
جواب ماما میاد : داره جومونگ میده…یه لحظه صبر کن خانوم دکتر
سمیه چشمهاش رو با بیحالی باز میکنه : جومونگ داره؟ من دیشب ندیدم.…(چشمهاش از درد گرد میشه) ای خداااااااااااااااااااا
ماما میاد تو اتاق و یه جفت دستکش میپوشه : بدو زانوهاتو جمع کن معاینه کنم(میشینه لب تخت و دستش رو میبره داخل) وایستا ببینم ( با چشمهای متعجب برمیگرده طرف من) خانوم دکتر باورت نمیشه…Full شده
سمیه(هراسان) : چی شده؟ بچه ام مرده؟
- نه، الانه که بزایی…چه دختر گلی…آفرین….من تاحالا دختر به خوبی تو ندیده بودم، چقدر راحت زائیدی(رو به راهرو داد میزنه) خانوم سعادت…جومونگ رو ول کن بیا ببریمش رو تخت زایمان ( رو به من) خانوم دکتر اولین زایمان طبیعیه میبینی؟ بیا اینجا وایستا…هروقت موهای بچه رو دیدی منو صدا کن من یه دقیقه برم ببینم چی شد (میدوئه طرف راهرو)
موهای سیاه و خیس یچه رو که میبینم نفسم بند میاد. سعی میکنم داد بزنم و خبرشون کنم ولی صدام درنمیاد. میرم طرف ته راهرو و اتاقی که ۳نفری دور یه تلویزیون کوچیک جمع شدن. میزنم پشت ماما : داره میاد بیرون
سه تایی میدوئن طرف اتاق labour. دو نفر به سمیه کمک میکنن تا بشینه روی ویلچر. نفر سوم تلفن رو برمیداره و شماره میگیره : الووو درمانگاه…گوشی رو بده به خانم دکتر…الو دکتر…بله بله…شما میاین دیگه؟ (نگاه میکنه به من) نه فقط یه انترنه اینجا…آخه خانم دکتر اگه مشکلی پیش بیاد چی؟ ….باشه
گوشی رو میذاره و نگاه نامطمئنی به من میکنه : خانم دکتر بدو چکمه و شان و دستکش بپوش
دهنم خشک شده. عین ربات هرکاری که بهم میگن رو انجام میدم و یهو میبینم سمیه آخرین زور رو زده و دختر کوچولو الان تو دست منه. از ترس اینکه دست چپم باز شل بشه بچه رو تقریبا چسبونده م به خودم. توی تخت که میذارمش تازه متوجه میشم دندونهام داره به هم میخوره. نای درآوردن چکمه رو ندارم. همونجا رو صندلی ولو میشم و با بیحالی به ماما ها نگاه میکنم که بچه رو خشک میکنن و به سمیه نشون میدن. سمیه به روی نی نی و بعد به روی من میخنده. فکر میکنم اگه سعی کنم با چشمام بخندم راحتره تا دستم رو بالا بیارم و ماسک رو بکشم پایین.
