مدوسا » 1388 » ژانویه

labour

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۲۹-۰۱-۱۳۸۸

بازوی منو چنگ میزنه و برای ۱۰ امین بار میپرسه : یعنی تا شب باید درد بکشم؟

قبل از اینکه جواب بدم “ماما” سرش داد میکشه : ااااه! خانوم جون چقدر داد و بیداد میکنی؟ زاییدن درد داره دیگه…از زمان حضرت آدم زنا اینجور میزاییدن (قطره های سرم رو زیادتر میکنه)تااااااااااااا الان (رو به من) دماغت عملیه؟

من(با تعجب) : دماغ من؟!

منتظر جواب نمیمونه و از اتاق میره بیرون. صداش از تو راهرو میاد : تموم نشد این فوتبال؟ یه سریال خواستیم ببینیم ها

انگشت اشاره ام رو میکشم به نوک بینی م(زیر لب) : بیشششششعور داره مسخره م میکنه!

دست منو چنگ میزنه و دوباره فریاد میکشه :ااااااااااااااای خدا….غلط کردم

مدوسا : ببین سمیه جان…دست منو میگیری نمیتونم انقباضات شکمتو بشمارم که…هر وقت درد شروع شد از بینی نفس بگیر و از دهن فوت کن، نگاه من کن، اینجوری …..هووووووم…..فووووووووووووووووووت. انگار بخوای یه شمع رو خاموش کنی

نگاه به ثانیه شمار ساعت میکنم. شکم سمیه زیر دستم شروع به سفت شدن میکنه : خب الان دوباره شروع میشه، این دفعه اینجوری فوت کن خب؟

اگه دردم کمتر میشه خب…اااااااااااااااااااااای خدا….یا امام حسین….فوت فوت فوت

من : نه سمیه جان…اونجوری که بهت یاد دادم…دست منو نکش دختر، بذار قلب بچه ات رو بشنوم

به طرف راهرو داد میزنم : ۵۰ – ۳۰/۱ …FHR۱۴۵ (ضربان قلب جنین) ،یه معاینه میکنین؟

جواب ماما میاد : داره جومونگ میده…یه لحظه صبر کن خانوم دکتر

سمیه چشمهاش رو با بیحالی باز میکنه : جومونگ داره؟ من دیشب ندیدم.…(چشمهاش از درد گرد میشه) ای خداااااااااااااااااااا

ماما میاد تو اتاق و  یه جفت دستکش میپوشه  : بدو زانوهاتو جمع کن معاینه کنم(میشینه لب تخت و دستش رو میبره داخل) وایستا ببینم ( با چشمهای متعجب برمیگرده طرف من) خانوم دکتر باورت نمیشه…Full شده

سمیه(هراسان) : چی شده؟ بچه ام مرده؟

نه، الانه که بزایی…چه دختر گلی…آفرین….من تاحالا دختر به خوبی تو ندیده بودم، چقدر راحت زائیدی(رو به راهرو داد میزنه) خانوم سعادت…جومونگ رو ول کن بیا ببریمش رو تخت زایمان ( رو به من) خانوم دکتر اولین زایمان طبیعیه میبینی؟ بیا اینجا وایستا…هروقت موهای بچه رو دیدی منو صدا کن من یه دقیقه برم ببینم چی شد (میدوئه طرف راهرو)

موهای سیاه و خیس یچه رو که میبینم نفسم بند میاد. سعی میکنم داد بزنم و خبرشون کنم ولی صدام درنمیاد. میرم طرف ته راهرو و اتاقی که ۳نفری دور یه تلویزیون کوچیک جمع شدن. میزنم پشت ماما : داره میاد بیرون

سه تایی میدوئن طرف اتاق labour. دو نفر به سمیه کمک میکنن تا بشینه روی ویلچر. نفر سوم تلفن رو برمیداره و شماره میگیره : الووو درمانگاه…گوشی رو بده به خانم دکتر…الو دکتر…بله بله…شما میاین دیگه؟ (نگاه میکنه به من) نه فقط یه انترنه اینجا…آخه خانم دکتر اگه مشکلی پیش بیاد چی؟ ….باشه

گوشی رو میذاره و نگاه نامطمئنی به من میکنه : خانم دکتر بدو چکمه و شان و دستکش بپوش

دهنم خشک شده. عین ربات هرکاری که بهم میگن رو انجام میدم و یهو میبینم سمیه آخرین زور رو زده و دختر کوچولو الان تو دست منه. از ترس اینکه دست چپم باز شل بشه بچه رو تقریبا چسبونده م به خودم. توی تخت که میذارمش تازه متوجه میشم دندونهام داره به هم میخوره. نای درآوردن چکمه رو ندارم. همونجا رو صندلی ولو میشم و با بیحالی به ماما ها نگاه میکنم که بچه رو خشک میکنن و به سمیه نشون میدن. سمیه به روی نی نی و بعد به روی من میخنده. فکر میکنم اگه سعی کنم با چشمام بخندم راحتره تا دستم رو بالا بیارم و ماسک رو بکشم پایین.

مرا به نام کوچکم صدا بزن

دسته : (دسته‌بندی نشده) توسط مدوسا در ۰۵-۰۱-۱۳۸۸

مدوسا : صداش رو میاری پایین؟این فیلمنامه پر از اسمه…اسمها که زیادمیشه قاطی میکنم٬ با این صدا هم نمیتونم تمرکز کنم

“آتنه” غرغر کنان دکمه کنترل تلویزیون رو فشار میده.” ایشتار” کتاب رو از دستم میکشه و میذاره روی زانوهام : هی…تو مثلا خواهر بزرگتری…یه کمکی کن…پول تلفنم سر به فلک گذاشت، این پسر جدیده دیوانه اس! هر کاری میخواد بکنه مسیج میده…دارم میرم حموم، از حموم دراومدم، داریم میریم خونه خاله ام، زنگ زدیم پیتزا بیارن، داریم میریم باغ، داریم آتیش درس میکنیم…دیوانه ام کرد بس که مسیج داد

کتاب رو برمیدارم: خوش به حالت! نه جدی میگم؟ درسته این از حد گذرونده…ولی بهتر از اینه که بشینی(نگاه میکنم به صفحه خاموش موبایل خودم) منتظر یه مسیج یا جواب مسیج؟

ایشتار : چی چی خوبه؟؟

مدوسا : خب جواب نده

موبایل توی دستش میلرزه : بیا…کافیه یکی رو زود جواب ندم، ۱۰ بار میس میندازه

آتنه چونه ش رو تکیه میده به دستش : راس میگه بابا…دیوانه مون کرد

ایشتار : به تو ریطی نداره کوچولو

من: دعوا نکنین نصفه شبی(سرم رو میبرم تو کتاب )

فرنوش آزما : بد؟ با پروانه جان؟ هوم{لج می غرد} راضی ام به مرگش

سورنا خموش{می غرد} این دیگه برات خیلی زیاده

فرنوش آزما : این براش خیلی کمه

آتنه میزنه روی پام: ول کن کتابو…این فیلمه باحاله، یه جاش ” رائول” هم بازی کرده

موهام رو جمع میکنم پشت سرم و بیتفاوت میگم :اا؟ رائول گنزالس؟ …چیه؟؟؟ چرا اینجوری نگام میکنی؟

آتنه (با چشمهای گرد شده): تو رائول گنزالس رو از کجا میشناسی؟

ایشتار : رائول گنزالس کیه؟

مدوسا : چه بدونم…حتما خودت یه بار اسمشو گفتی تو خاطرم مونده

ایشتا( درحال مسیج دادن):  پرسیدم رائول گنزالس کیه؟

آتنه : نخیر هم! من اصلا نگفتم چون تو رئال بازی میکنه و من هم از رئال بدم میاد هم از رائول

ایشتار : رائول گنزالش کدومشونه؟

آتنه(عصبانی) : وسطیه

ایشتار : اینا که ۲نفرن!

آتنه : خب صحنه قبل سه نفر بودن

پیامهای بازرگانی شروع میشه. این مژده شمسایی ه؟ از لابلای دعوای آتنه و ایشتار سعی میکنم بشنوم. داد میزنم :اااااه! ساکت

جفتشون وحشتزده برمیگردن طرفم. میخندم : آخی…چه باحال فیلم بهرام بیضایی ه منم دارم یه فیلمنامه اش* رو میخونم

ایشتار خشمگین به موبایلش که دوباره زنگ خورده نگاه میکنه : آره! جیغ نصف شب تو  هم باحاله! درضمن…از کسی خوشت اومد بهش نخند قیافه ات خیلی ابله میشه

آتنه آستینم رو میکشه : از کجا اسم گنزالس رو بلد بودی؟

ایشتار : این که چیزی نیست…بجاش منم اسم کوچیک بکهام رو بلدم

آتنه : اگه راس میگی اسم کوچیک دروگبا چیه؟

ایشتار : چه میدونم بابا!

من : وایستا من بلدم…اونجوری نگام نکن…آها! دیدیه!

آتنه : اینو دیگه از کجا بلدی؟

من : ها…آخه از اون سیاهپوست خوشرنگا بود! آفریقایی اصیل…نه مثل این سیاه آمریکاییها که قهوه ای هستن…چیه؟؟

آتنه : هیچی…تو کتابتو بخون

برمیگردم سر کتاب : مهکامه چوبچیان: ریخته تا بخوای کینه هایی که خودش از عشقه

این مهکامه کیه؟مجبورم برگردم صفحه اول سراغ اسمها و نقشها که یادم بیاد همسر تهییه کننده فیلمه!

* لبه پرتگاه.بهرام بیضایی.۱۳۸۶