مدوسا

آقای فروید، اینجا همه خوابها آشفته است.

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۲۳-۱۰-۱۳۸۸

دکتر فروید، اگر زنده بودی و اگر الان در ایران بودی چقدر موضوع ناب برای “تفسیر رویاها” که پیدا نمیکردی…دکتر…اینجا همه کابوس میبینند…من خواب میبینم کوتوله هایی تفنگ بدست مجبورم میکنن از تخت بیرون بیایم ، جلویشان لباس عوض کنم و خودشون مثل دیوانه ها قهقه میزنند…شاگردت جسارتا میخواهد چند قسمتش را تفسیر کند : خواب را بعد از دیدن فیلم آخرین سخنرانی دیکتاتور رومانی، چائوشسکو، دیدم…چند سال پیش کتابی(؟) خونده بودم از دستگیریهای زمان او…ماجرای دخترکی مجبور شد جلوی افراد پلیس لباس عوض کنه. مثل دیوانه ها قهقه میزنند : شاید یادآور عاشورا بود که گاردیها باتومهایشان رو روی میله های خط ویژه اتوبوس میکوبیدن و به صدای وحشتناکش میخندیدن. و کوتوله ها…کوتوله هایی مثل هم …

دکتر، مینا خواب دیده تو یه اتاق زندانیه که فقط یه پنجره داره به اتاق کناری. تو اتاق کناری یه دسته آدم کر و کور راه میرن و به هم میخورن و فریاد میکشن. مینا گریه کنان دنبال راهی میگرده که صداشون رو قطع کنه. فقط یه پارچه سفید گیر میاره و اونه تو سوراخ پنجره فرو میکنه…مینا دوبار تکرار کرد که پارچه ” مثل کفن” بود. چرا زندان، چرا بدون بنجره، چرا کفن و چرا آدمهایی که نمیشنیدن و نمیدیدن؟ تو تفسیرش کن

سارا سریالی کابوس میبینه. اپیزود اولش توی اورژانس…توی بیداری بود…پسرک چاقوخورده ای که بچه ها هر کار کردند نتونستن از جلوی بسیجیها ردش کنن و به اتاق بخیه برسوننش…قسمتهای بعدی توی خوابه…پیدا کردن پسرک روی چمن پشت بیمارستان، تکون نخوردنش، نگاه شماتت بارش. تو تفسیرش کن

آقای فروید…کاش کابوس هامون فقط وقت خوابیدن بود. دویدنمون توکوچه هایی که بی انتها به نظر میرسن و در همه خونه هاشون بسته است فقط یه رویای بد نیست. زنی که جلوی من توی میدان امام حسین به قصد کشت زدنش تو بیداری بود. صحنه رد شدن ماشین پلیس از روی اون مرد و صحنه جون دادن “ندا” کابوسی پشت مونیتور بود. خوندن خبر اعدام در ۵ روز توی روزنامه عین عین عین بیداری بود. اخراج (استعفای محترمانه) استاد شجاع ما که روزهای اعتصاب نمیذاشت بچه ها سر کلاس برن انقدر واقعی بود که اشکمون رو در بیاره. گیسو تو بیداری به من زنگ زد که : قرضت رو بیارم، معلوم نیست تا فردا کی مرده کی زنده است…گیسو یه دانشجوی ساده اس که تا قبل انتخابات همه چیز رو فقط بازی سیاسی میدید…روز شلیک مسجد لولاگر اونجا بود.

آقای فروید…مردم من در بیداری بدترین کابوسها رو میبینن. مردمم به سیم آخر زده ان…نامه من مح-اربم رو امضا میکنن…با سبیل در حمایت از دوستشون روسری به سر میکنن، به روی پلیس که قرار بود حامی شون باشه دندون نشون میدن، توی آسانسوری که احتمال داره دوربین داشته باشه مرگ بر یزید زمانه مینویسن، تو شبهایی که چماق بدستها اسلحه شون رو عوض میکنن و با قلمو v های روی دیوارها رو به شکل بستنی قیفی و قلب تیرخورده و I loVe u تغییر میدن سطل رنگ و جونشون رو تو دستشون میگیرن . من…یه دانشجوی سال آخر با اینکه میدونم ممکنه ۷سال تلاشم بسوزه، با اینکه میدونم تو این شهر بدست آوردن یه کلت با کارت بسیج حتی از خرید اسلحه تو داج سیتی راحتتره، تو مترو خم میشم بالای سر دختری که کتابچه “بصیرت بسیج” رو میخونه و با صدای بلند ازش میپرسم : داری دستورالعمل حیوان شدن رو میخونی؟ . از بهارستان که رد میشم ،با وجود تمام ترسم، کنار گوش هر کس که خیلی خوش و بیخیاله و اونقدر داره که راننده شخصی داشته باشه و منظورم اینه که میتونه نماینده مجلس باشه شمرده و بلند میگم :

أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ ،حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ (تفاخر به بیشترداشتن ، شما را غافل داشت ،تا کارتان[ و پایتان ]به گورستان رسید)

دکتر فروید میبینی…فرصت استثنایی بود…اینایی که گفتم خواب پارتیزانهای جنبش آزادی بخش فرانسه نبود، خوابهای مردم خسته من بود که اس اس  آلمانی ندارن ولی از پلیس  همزبون و هم وطن خودشن میترسن….مردمم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن…کاش بودی، این کابوسها بینظیرن برای تفسیر.

در اورژانس

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۱۹-۰۹-۱۳۸۸

همیشه وقتی بیحوصله و تلخم میام سراغ نوشتن. حالا نه اینکه از آبان که ننوشتم همه چی خیلی اکی بوده باشه…چرا…حالا که فکر میکنم همه چی خیلی خوب بوده. شادم…دلیل؟ نمیدونم فقط شادم…سبکم…توقع م پایینتره از خودم و دیگران. و جاه طلب ترم تو کار و زندگی م. جالبترین قسمتش اینه که بدون عذاب وجدان شادم…یعنی میدونی چه جوری؟ تو شادیم دنبال بهانه نمیگردم واسه غصه…چرت نمیگم. اگه درک نمیکنی من چی میگم خوش به حالت، تمام زندگیت واقعا شاد بودی. میدونی مثلا چیو میگم؟ نه اینکه مثلا داری غذا میخوری یهو فک کنی که بچه دارفوریا آلبالوپلو ندارن بخورن…شده بعد س-ک-س جای اینکه سیگار روشن کنی، یا زیر نوازش راحت دراز بکشی شروع کنی به زر زر کردن که : نمیخوام از دستت بدم! ؟ یا کنار دریا جای اینکه چشمت رو ول بدی تا جاییکه میتونه کارکنه یهو بغض کنی که شاید سال دیگه این چشم هم نبینه؟ (فک کنم جمله بالایی یه ویرگول میخواست، ولی از وقتی کتاب نامها و نشانه های شاملو رو خوندم وسواس استفاده از ویرگول گرفتم) یا چه بدونم، تو جمع که باهات شوخی میکنن، جای خنده دسته جمعی دنبال جنبه برخورنده موضوع باشی؟ ول کن بابا…تو هم مثل من شاد باشی

———————————————————————————————

-آخی…چقدر تپله

-وای نگاش کن… خندید به من

انم، چه بانمکه

-لپهاشو…مثل همستر میمونه

پزشک اورژانس ما رو کنار میزنه : خانم دکترا، بالاخره میذارین بچه رو ببینم یا نه؟ خانم برش گردون ببینمش….چی شده؟

مادر( با لهجه افغانی) : سرفه میکنه…یه هفته اس

پزشک اورژانس(فریاد) : اینترن اطفاااااال

من : بله؟

- صدای ریه شو گوش کن، یه تی ازش بگیر…(دستش رو بیحوصله تکون میده) معاینه ش کن دیگه

مدوسا( رو به مادر) : یه دماسنج از داروخانه بگیرین بیارین

مادر: دماسنج؟

مدوسا(درحال ور رفتن با یقه توردوزی نوزاد) : آره، درجه حرارت

مادر نگاهی به پدر که دم در ایستاده میندازه و آروم میپرسه : چنده؟

مدوسا : نمی…وایسا

میپرم طرف میز و از توی ظرف فلزی یه دماستج برمیدارم : اینو از زیر لباس بذار زیربغلش…بشین اینجا کمکت کنم

مادر با ظرافت لباس سفید-صورتی نوزاد رو میزنه بالا.دست نوزاد رو بالا میبرم، یه لحظه به نظر میاد میخواد بزنه زیر گریه ولی فقط ناراحتی کوچیکی میکنه و حواسش جای دیگه پرت میشه. دستش رو میچسبونم به بدنش : مامانش، اینو همینجوری نگه دار…چقدر داغه بچه

۱۰ دقیقه بعد

پزشک اورژانس : باید چند روز بخوابه بچه ات اینجا. چند کیلوئه؟….۹؟ خانم این لپاش فقط نه کیلوئه

پدر(با لهجه افغانی) : اینجا بستری شود؟

پزشک اورژانس : اینجا که نه…تو بخش اطفال. (رو به من) وزنش کن، یه شرح حال دقیق بگیر بعدش زنگ بزن اُردر بستری بگیر؟

پدر : منظورم اینه که…نمیشه همینجا یک دارویی بهش بدهید خوب شه؟

دستام رو دراز میکنم طرف مادر : بدینش بغل من…بچه ریه هاش عفونت کرده، تبش هم بالاست.(میرم روی ترازو) احتمال داره تشنج کنه تو خونه (از روی ترازو میام پایین)…ماشالا! ۱۴ کیلو!

پدر باز سوالش رو تکرار میکنه: نمیشه دارو بدین بریم خونه؟

مکث میکنم : بیمه نیستین؟…داروهاشو باید بریزن تو سرم بهش بدن (بچه رو میدم بغل مادرش) همینجوری بزنن خیلی درد داره

۱۰دقیقه بعد

مادر، بچه رو که دیگه بیحوصله شده تکون میده.کنارش پدر با کیسه داروها ایستاده. موبایلم زنگ میخوره. میرم کنار در و آروم صحبت میکنم: جانم الهام؟…من…۱۰ بیشتر ندارم…نه شام آوردم از خونه. …باشه، خوبه، فردا هم جمع میکنیم از بچه ها…باشه…به پسرا هم بگو. فعلا

ندا میاد کنارم : الهام تو پاویون داره پول جمع میکنه واسه کی؟

با سر اشاره میکنم به بچه

ندا: اوووه…اینا اگه پول ندارن چرا اینقدر چاقه این بچه؟؟

نگاهش میکنم و بعد از ۷سال تازه میفهمم چرا همیشه ازش بدم میومده. دلیلش منقطع ادا کردن کلماتش نیست…یا صدای زیرش…یا اعتماد به نفس کاذبش. دلیلش گوشه چپ لبشه که همیشه موقع لبخند زدن کج میشه  به تمسخر.

مدوسا : بس که جای شیر بهش آب قند دادن اینجوری شده (حرص ۷ ساله م رو سوار دو کلمه آخر میکنم) خانم دکتر

I hear your heartbeat playing in my mind

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۱۵-۰۸-۱۳۸۸

در خونه رو محکم پشت سرم میبندم. از صدای بلندی که میده یکم دلم خنک میشه. نگاه به ساعت میکنم…هنوز خیلی زوده.مسیرم رو کج میکنم طرف کوچه پر دار و درختی که میشه ازش به طرف تجریش رفت. هنوز عصبی ام و تنش دارم…هنوز دارم توی فکرم دعوا رو ادامه میدم و اینبار جمله هایی که دلم میخواسته رو بی رودربایستی بهش میگم. قبل از اینکه فندک بزنم یادم میاد دیروز توی این خیابون فیلم برداری میشده…نه… از گروه و اتوبوس و نورافکن خبری نیست. قدمهام رو آهسته میکنم که وقت بگذره و با نوک کفش سنگی رو لگد میزنم. سنگ میافته دو قدم جلوتر…اینبار محکمتر لگد میزنم و پرت میشه وسط خیابون. نگام میافته به گربه ای که سرش رو توی شونه هاش جمع کرده و مردد مونده بین فرار کردن یا ادامه خوردن شیر از ظرف یکبار مصرفی که جلوشه. راهم رو یکم کج میکنم که نترسونمش.(نمبتونم فکرم رو برای بهتر نوشتن جمع و جور کنم)

۱۰ قدمی جلوتر یه زن میانسال رو میبینم که با حالتی مردد توی عرض کوچه، بین مرکز ناشنوایان و خونه روبرو، میاد و میره . آیفون خونه رو میزنه و با صدای بلند کلماتی  رو میگه.نمیفهمم چی میگه ولی به نظرم کمک میخواد.میخوام بروی خودم نیارم و از کنارشون رد شم که صدای گذاشتن گوشی آیفون رو میشنوم.زنی که کنار آیفون ایستاده هنوز داره با آیفون بدون مخاطب حرف میزنه. اونطرف کوچه زن دیگه ای-چند سال مسنتر- لای در نیمه باز مرکز ایستاده و به من نگاه میکنه. لبخند میزنه و صدای اِ اِ اِ ممتدی درمیاره. میرم طرف زن جوانتر که توجهش بهم جلب شده. روسری بلند قهوه ای گذاشته و مانتوی  کرم رنگ تنشه.

مدوسا : جان؟ چی شده؟

برگه کاغذی که دستشه رو میگیره طرفم : اینجا چی نوشته؟ من عینک ندارم(نمیتونم طرز گفتنش رو بنویسم یا توصیف کنم، خودت حتما دیدی دیگه، تقریبا راحت میشه فهمید)

یه تکه ورق دفتره که چسب نواری کهنه ای بالاش چسبیده. جوری وایمیستم که لبم رو ببینه و بلند و شمرده میخونم : سلام…من علی ام

-علی؟ علی؟

سر تکون میدم : علی…اومدم کتی نبود…آره، کتی…به خانمِِِ…نمیتونم بخونم، فکر کنم نوشته خانم عسکریخبر بدین

اسم رو میشناسه : خانم عسکری

-اره

رو میکنه به زن  مسنتر و با کمک زبان اشاره حرفهای منو با صدای بلند تکرار میکنه : علی علی رفته(دستش رو دوبار کنار گوشش تکون میده) گفته  به خانم( با دو دست اشاره میکنه به سینه هاش) عسکری زنگ زنگ( با دست چپش گوشی خیالی رو میگره کنار گوشش) بزنین

زن مسنتر میزنه پشت دستش و گره روسری مشکیش رو سفت میکنه. جوانتره رو میکنه به من : میای تو، زنگ بزنی؟

- آره حتما

قبلا چند بار از لای در نیمه باز توی مرکز رو دیده بودم. داخل حیاط چند تا درخت انجیر هست. نصف سقف رو با ایرانیت پوشوندن و زیرش چند تا میز ناهارخوری استیل گذاشتن. یه فریزر صنعتی سمت چپ هست و از شیشه اش ظرفهای مربا و سیر ترشی پیداست. دنبالشون از پله ها بالا میرم. مسنتره چیزی میگه که متوجه نمیشم. جوونتره ترجمه میکنه : میگه اگه کار دارین برین

-نه…نه

نگاه کفش و دمپایی های جفت شده دم در میکنم و خم میشم برای باز کردن بند کفشم. یه لحظه میترسم و شک میکنم برای وارد شدن. جونتره توی درگاه وایستاده و پشت هم تکرار میکنه : بفرما…بفرما

داخل میشم و از بین صندلی هایی که فشرده کنار هم چیدن میرم طرف میز تلفن. روبروم یه تخته وایت برده که روش جملات تشهد نماز رو نوشته ان. مسنتره دفتر تلفن مشکی رنگی رو میگیره طرفم. تلفن “عسکری” رو پیدا میکنم و شماره میگیرم …اشغاله…شماره موبایلشو میگیرم…صفر تلفن رو بستن. دوباره شماره ثابت رو میگیرم…برمیگردم طرفشون : کسی بر نمیداره…الوو؟ خانم عسکری…من از مرکز ناشنوایان تماس میگیرم (نگاه دیوار روبرو میکنم که پره از تابلوهای گل چینی و کوپل و سیاه مشق) نه من همسایه هستم…خواهش میکنم… (کاغذ رو از دست جونتره میگیرم و از روش میخونم)…بله…..بله…دوشنبه؟ بله….بله (دوتایی چشم دوختن به دهن من) بله…باشه حتما…چه زحمتی…بله، باشه

گوشی رو میذارم : خانم عسکری…میگه امروز کلاس نیست…دیروز بوده…میخواین امشب بمونین اینجا…فردا کلاس ادبیات هست.

صدای اِاِاِ ممتد هنوز از بین لبهای رژ صورتی خورده مسنتره بیرون میاد. جونتره حرفها رو متوجه شده و براش به زبون اشاره میگه…یعی میکنم یادم بمونه علامت “امروز”، “فردا” و “کلاس” چه شکلیه. جفتوشون برمیگردن طرفم و با لبخند میگن : دستت درد نکنه.

از درحیاط که بیرون میام فکر میکنم چند ساله نزدیک بیمارستان، تابلوی آموزش زبان اشاره موسسه باغچه بان رو میبینم و هردفعه به خودم میگم لازمه یاد بگیرم…چرا؟ با اینکه میدونم یه جایی روی کرموزومهام ژن ناشنوایی سواره و دارم حملش میکنم؟

 

تو داری مانع بررسی واحد سهام هیات روآس میشی

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۱۱-۰۷-۱۳۸۸

خیلی وقته چنین دردی نداشته م. نه میتونم بشینم، نه تو تخت پوزیشنی پیدا کنم برای خوابیدن. هفته ای که گذشت لعنتی پر استرس بود و این شد نتیجه اش. نمیتونم جلوی اشکام رو بگیرم. دلم یه دل سیر غرغر کردن میخواد.

اه …اینجور مواقع farsi1 خوب بود که حالا قطعه…تهران …این ماکروفر بزرگ

پاویون

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۰۸-۰۷-۱۳۸۸

“سارا” لیوان چایی من رو برمیداره : این مردک دیوانه اس

مدوسا : کی؟

سارا: این پزشک اورژانسه( یه حبه قند از روی میز برمیداره) همینجور مشاوره ردیف میکنه برای مریضا. برای گلو درد مشاوره عفونی نوشته…والا راس میگم…چی میخونی؟

کتابم رو برمیگردونم تا روی جلدش رو بخونه : بس که بی وجدانه، هر مشاوره چقدر میشه برای مریض؟

- چه میدونم

“مینا” مثل همیشه پشت میز نشسته و با موبایلش ور میره : ۵تومن

سارا: فکرشو کن، بیچارها نصف شب میان یه پزشک عمومی ببینتشون، برای یه دل درد مجبورن ۱۰-۱۵ تومن بدن.

مدوسا : اونم مریضای اینجا که ۵ تومنم براشون کلیه، مرتیکه، من برم اونجا باز باهاش دعوام میشه

” زویا” که تازه از خواب بیدار شده برس مو بدست میاد طرف ما : تو باز با کی دعوا کردی؟

م: با این اورژانسیه …۲ بار…یه بار سر اینکه برای همه مریضهای قلبی “تروپونین” (یک آنزیم که در جریان سکته قلبی و … مقدارش توی خون بالا میره) چک میکنه، بحثمون شد که چرا اینقدر هزینه به مریض تحمیل میکنی برای یه آزمایش غیرضروری. یه بار دیگه م سر CPR(احیا قلبی ریوی) جوری برخورد میکرد که انگار از همین اول مریض مرده، تموم شده

سارا آخرین قلوپ چای منو میخوره و لیوان رو میذاره جلوم : دیدی تا اذان میزنن غیب میشه…آره بابا یکساعت اورژانس رو هواست، چیکار میکنه اینهمه وقت؟

زویا : جعفر طیار میخونه

مدوسا(تقریبا همزمان با زویا) : جَ-ق میزنه

سارا و مینا میزنن زیر خنده. زویا میپرسه: چی؟ چیکا میکنه؟

مینا دستش رو استوانه میکنه : مستربیشن میکنه

زویا دهنشو به حالت چندش جمع میکنه: اه، کثافتا

مدوسا : زویاااا اونموقعا فک کنم تو رو تصور میکنه، اونروز دنبالت میگشت میپرسید اون خانم دکتره که موهاش مشکیه کجاس…چششو گرفتیا

زویا برس رو به حالت تهدید به پرت کردن میبره بالا.

یکی از دخترای ماه یکی میاد توی اشپزخونه ، ظرف غذاش رو از یخچال درمیاره و بدون اینکه با کسی حرف بزنه روی صندلی روبروی مینا میشینه. مینا باز هم مشغول گوشیش شده.

مدوس : خانم دکتر…اسمت نمیدونم…نازی جان چرا اینقدر میری تو اتاق تنها؟ بیا اینجا بشین کنار ما

لبخند کمرنگی میزنه و با غذاش مشغول میشه. سارا دهنش رو میاره کنار گوش من : جلوی اینا رعایت کن یکم تا عادت کنن به پاویون

خودمو میزنم به نفهمی و بلند میگم :چیییو؟

نیشگونی از بازوم میگیره و با خنده و حرص میگه : دهنتونو

زویا موهای بلندشو بالای سرش جمع میکنه : گفتم پریشب چیکار کرد؟ این پزشک اورژانسه دیگه بابا…یه مریض MI(سکته قلبی) اومده بود،  دخترشم کنارش بود،۷-۸ ساله…اومد دست کشید رو موهای دختره گفت : دختر به این خوبی چرا حجاب نداره؟ خوبه منم باباتو درمان نکنم؟

دندونامو رو هم فشار میدم و یهو میشم مدوسای ۸ ساله که صبح زود خزیده تو تخت مامانش و زار میزنه که : نماز بخون نبرنت جهنم….مدوسای ۹ساله که نصف شب با جیغ از خواب میپره چون معلمش گفته: هرکی اسم مذهبی نداشته باشه تو قبر که گذاشتنش کرما  میریزن روش و میخورنش…مدوسای ۱۰ساله که بعد از شنیدن اینکه ” روز قیامت چنان محشریه که مادر و پدر بچه شونو نمیشناسن” دو شبه خوابش نمیبره.

دستم رو محکم میکوبم رو میز و داد میکشم : مرتییییییییکه مادر جن-ده…ببین چجوری واسه بچه مردم کابوس میسازه

سارا سقلمه ای میزنه به من و اشاره میکنه به نازی تازه وارد که با چشمای گرد به مینا نگاه میکنه و قاشقش تو مسیر ظرف و دهنش متوقف شده. قاشق رو میاره پایین و با ظرف غذا و نوشایه اش میره طرف اتاق.

سارا : مدوس…گفتم بهت که

مینا : اشکال نداره، مثل یاد گرفتن شنا میمونه، یهو که بندازنت تو قسمت عمیق استخر ترست میریزه (میخنده) بیا منم از گنجینه لغاتم چند فحش بگم زودتر عادت کنه( با صدای آروم ادای داد زدن رو درمیاره) خواااار…