مدوسا

سنجد میگن خوبه، آره؟

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۰۶-۰۵-۱۳۸۹

یه عمل جراحی، یه کشمکش بزرگ، یه جشن فارغ التحصیلی، یه پایان نامه بی پایان و یه ایرانگردی ذهنی برای تعیین جای طرح و یه دودلی بین ادامه درس-پیشنهاد کاری عالی و
کلی اتفاق فرسوده کننده چیزایی بود که تو این مدت درگیرشون بودم. دست و دلم به نوشتن نمیره. مرسی که هنوز سر میزنید ولی کلا خسیس شده م تو حرف زدن و نوشتن و بحث کردن و حوصله کردن . دوستتون دارم .دروغ چرا…حال خوندن هم ندارم. بر میگردم آرشیوتونو میخونم. تو “سلوک” بود که نوشته بود : این دستها چقدر خسته اند  ؟

روحیه م خوبه، فقط حال کار اضافه ندارم. اوووووه چقدر نوشتم. بابای دیگه. دوستتون دارم دوستام.

زمان لازم دارم تا کاملا خودم رو جمع کنم…برمیگردم

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۰۴-۰۵-۱۳۸۹

ارتش سرخ

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۱۵-۰۱-۱۳۸۹

- آدامس داری؟

- مدوسا…ریدی به اعصابم ها، چند بار میپرسی؟

- خب جواب ندادی

- همون دم بیمارستان گفتم (دستش رو میکوبه رو بوق) گوساله…گفتم نه

وسایل داخل کیفم رو تک تک در میارم و میذارم روی پام : فندکم نداری؟…نه بدم میاد از فندک ماشین…(فندک رو فاتحانه بیرون میارم) پیداش کردم. برای توام بزنم؟…بیا..سارا به نظرت من و تو باید با هم دوست بمونیم؟

با انگشتای دست راستش ضرب گرفته روی فرمون و به ثانیه شمار چراغ قرمز نگاه میکنه : مدوسااااااااا اعصابتو ندارما، چی میگی تو؟

- آخه روزای قرمز من و تو همزمانه، دعوامون میشه با هم. (دست میبرم طرف ضبط) اه خفه شو مردک…کجا همه چی آرومه؟

- اگه توچرت و پرت نگی دعوامون  نمیشه. من فقط با پسرا دعوام میشه

- با محمد رضا دعوا کردی؟

- هنوز نه…فقط ریجکتش کردم

- من دعوا کردم

- با محمد رضا؟؟

- نه بابا …با” میم”…(با بدجنسی) یک حالی داد…کلی آروم شدم. آخی بیچاره هیچی نگفت.

سارا(بیحوصله) : آها...(بوق ممتد)ده راه بیفت دیگه گوساله

- قبلا اینجور مواقع میگفت(لحن میم رو میگیرم) خیلی خب…تو آروم باش…واااای اعصابم بدتر خورد میشد. دم یه داروخونه نگه دار، من” پد” ندارم،…نه اینجا خیلی  پله داره

- تامپون چرا نمیذاری؟

“هییین” بلندی میکشم و با دست میزنم رو صورتم : خاک به سرم…تو واقعا درباره من چی فک میکنی سارا جان؟

خنده نصفه نیمه ای میکنه و با یک حرکت وحشیانه ماشین رو تقریبا ۱۰ سانتیمتری  جدول نگه میداره : بیا اینم داروخانه هم سطح زمین…چرا نگاه میکنی منو؟ پیاده شو دیگه

در ماشین رو میکوبم و بدون اینکه منتظرش بشم میرم طرف داروخانه. در طرف خودش رو محکمتر از من میکوبه و دزدگیر رو میزنه. خودشو میرسونه به من و پشت بازوم رو نیشگون میگیره.

مدوسا : اوووی نکن…سگا اینجوری آشتی میکنن؟

دختر فروشنده قسمت بهداشتی  ۴تا شامپو روی پیشخوان گذاشته و سعی میکنه زن ۴۰-۴۵ ساله ای رو قانع کنه برای خرید یکیشون.

سارا عینکش رو میذاره بالای سرش و خم میشه روی شیشه : به نظرت چرا جعبه کان-دما رو اینقدر قشنگ درس میکنن؟

با انگشت از تستر کرم پودر برمیدارم و پشت دستم میمالم : از من نپرس…اه این چه چربه…در حال حاضر از هر چیزی که مربوط به مردا بشه متنفرم.


دخترمیاد طرف ما : بفرمائید؟

مدوسا : یه بسته تامپون لطفا…نه، کوچیک

سه تا بسته میذاره جلوی ما : این۲تا  با اپلیکاتوره، اینیکی بدون اپلیکاتور

جعبه رو میچرخونم تا روش رو بخونم : واااا! بدون اپلیکاتور رو چه جوری باید استفاده کرد اونوقت؟

سارا ۲بار سقلمه میزنه بهم تا سرم رو بالا میارم و نگام میوفته به چشمهای خشمگین دخترک و کمی بالاتر از اون به ابروهای بهم پیوسته اش. خنده ناگهانیم رو تبدیل میکنم به تک سرفه و سعی میکنم به سارا که کنارم پیچ و تاب میخوره نگاه نکنم.

مدوسا : خب همین بدون…نه همین با اپلیکاتورش رو میبرم

دخترک ادامه نگاه خشمگینش رو میندازه روی دست چپ بدون حلقه م . روی برگه کوچیکی قیمت رو مینویسه و برگه رو میگیره طرفم :ببرین صندوق


سارا قاه قاه میخنده و دزدگیر ماشین رو میزنه : وای مدوسا بمیری…بیا برگردیم گیر بدیم چه جوری استفاده ش میکنن.

کیسه کوچیک از مچ دستم آویزونه. دستهام رو مثل مریم مقدس به هم میچسبونم : اوه اوه …من مقدسم…من باکرگیم رو مثل یک نشان افتخار وسط ابروهام حمل میکنم

سارا (خنده ش رو جمع میکنه) : نگو اینجوری، شاید خانواده ش نمیذارن

- سارا جان …من با این چیزاش کار ندارم، اون نگاه مسخره ش چی بود؟ اوف، همین دو دقیقه چه دم کرد ماشین

سویچ رو میچرخونه ودوباره میزنه زیر خنده : وااااای خدا…مُردم  از خنده، دوباره باید برگردیم، مسکن یادم رفت بخرم.

اعزام

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۲۰-۱۲-۱۳۸۸

خم میشم روی استیشن پرستاری اورژانس : اینترن اطفال رو پیج کرده بودین؟

پزشک اورژانس از پشت سرم داد میزنه : تا حالا کجا بودی خانم دکتر؟ یه ربعه داریم پیجت میکنیم؟

-ببخشید دکتر(با انگشت بالا رو نشون میدم) بالا نوزاد بد حال داشتیم

پرونده رو میگیره طرفم و راه میوفته به طرف انتهای اورژانس : یه اعزام سونوگرافی داریم، یه دختر بچه اس…مولتیپل تروما

-اعزام سونو؟

جوری ناگهانی وایمیسته که نزدیکه بخورم بهش، برمیگرده طرفم و با انگشت اشاره اش عینکشو رو صورتش صاف میکنه : سونوی بیمارستان خرابه…کیف سی پی آر (کیف لوازم احیا) کو؟

سرک میکشم طرف برانکارد و سعی میکنم از بین مانتوها و چادرهای مشکی روی تخت رو ببینم : میشه یه لحظه برم پاویون…زود میام دکتر آخه سه ساعته بالا داشتم…

اخم میکنه. فکر میکنم : تاحالا نفهمیده بودم چقدر درازه.برمیگردم طرف استیشن : آقای ایرانی…لیوان دارین؟

یه لیوان یه بار مصرف میگیره طرفم. سارا میزنه پشتم : تو باید بری؟

لیوان رو پر میکنم و یکباره سر میکشم : از دهنم تا (صدامو میارم پایین) واژنم خشکه…لعنت به این قرص جدیده( لیوان دوم رو هم سر میکشم) بچه هه خیلی بدحاله؟

لبخند شیطانی میزنه :نه، ولی فک کنم تو که برگردی خیلی بدحال شی…هه هه هه…خودت میفهمی

آقای ایرانی داد میزنه : ایییییینترن اطفال…(همینجور که سرش پایینه برگه تحویل کیف رو میذاره جلوم) کیف اون پشته،آمبولانسم دم دره… اینم امضا کن

————————————————————————

در کشویی آمبولانس رو باز میکنم و سوار میشم : چند نفر؟ فقط یه همراه میتونه بیاد

سه تا زن چنگ میزنن به پتوهای روی تخت : هممون باید بیایم…ما همه به این بچه وابستگی داریم…(سومی هیچی نمیگه و فقط گنگ زل میزه به من)

اصلا حوصله بحث ندارم، رو تنها صتدلی باقی مونده میشینم و سرمو میکنم تو پرونده : بیمار دختربچه ۴ساله ایست که درپی تصادف با موتور…شکم نرم است، تندرنس مختصری در …شکستی در عکسها مشهود نیست…ضربه به سر(-)،کاهش هوشیاری نداشته، تهوع (-)، استفراغ (-)…فشار  ۱۱۰/۷۵

- چی میگی خانم…نه سرمش بسته است…آویزونش نکن خانم…نمیاد چون سرمش بسته است…نمیخواد خان فشارش خوبه، سرم لازم نداره…برای چی سوراخ کنم…ای داد یبداد(در کیف رو باز میکنم و یه سرنگ برمیدارم و سرم رو سوراخ میکنم) شما زیاد فیلم میبینید؟

آمبولانس راه میفته و زنها شروع میکنن به داد زدن : نه نرو نرو، باباش هم باید بیاد، چی چی رو نیاد؟ ۳۰ تومن پول دادیم

بچه میزنه زیر گریه : بااااااااابااااااااا

بلوایی شده، بابای بچه در کشویی رو باز میکنه و میپره تو آسانسور. لبهام رو جمع میکنم و میزنم به شیشه پشت سرم : آقای حیدری وایسا…میام جلو بشینم

——————————————————————

- یه جوری بشینین که بتونم بچه رو ببینم…خب گفتم که سرمش میوفته…نگه دار دستت آقا

بابا سرم رو بلند میکنه : ریخت رو شلوارم، این چرا سوراخه؟

شیشه رو میبندم.

راننده: خانم دکتر، حالت بد میشه تا آخر راه اونجوری برگردی پشت رو نگاه کنی…باور میکنی خانم دکتر؟ وسطیه عمه بچه اس…نمیذاش مامانه سوار شه، میگم بچه منو بیشتر دوس داره، دلم سوخت گفتم همشون بیان

-کاش دلتتون برای منم میسوخت( شیشه رو باز میکنم) آقا دفترچه رو بده ببینم سونوگرافیش رو نوشتن براش

مرد داد میزنه : بهت میگم نوشته دیگه…راه بیفتین

راننده آژیر رو میزنه، چهار نفری ذوق میکن : رومینا…رومینا…ببین برات آژیر هم زد…بی بو، با بووو

بچه وحشتزده جیغ میکشه : می ترسسسم

———————————————————————

۳تا زن قبل از برانکارد میرن تو آسانسور و سیخ وایمیستن.

راننده : جا نمیشه برانکارد، شما با پله بیاین…یه طبقه اس خانم…آقا هل نده بچه پرت میشه از تخت…ای بابا!

———————————————————————-

اشاره میکنم به صندوق : یکیتون بره نوبت بگیره ( چند ثانیه منتظر وایمیستم) بده من دفترچه رو خودم میرم (دفترچه رو ورق میزنم) درخواست سونوش کو؟

۴تایی فقط نگاه میکنن، بابا دفترچه رو میگیره از دستم و ورق میزنه : ایناها

داغ میکنم و با هر کلمه صدام رو بالاتر میبرم : این…درخواست…تشکیل…پرونده…اورژانسه…(داد میکشم) ۴نفر دنبالش راه افتادین، میگم نوشته براتون میگین آره؟؟؟؟؟؟(نگاه میکنم به مردمی که رو صندلیا نشستن و توجهشون از تلویزیون و فوتبال جلب شده به ما، صدام رو میارم پایین) نمیدونم چیکار کنی آقا

باباهه موش شده و سرش رو انداخته پایین…دلم میسوزه : ببر بیمارستان روبرو بگو یه سونوی شکم و لگن برات ببنویسن…ببین کسی برات مینویسه….آقا آقا وایستا…شکم و لگن ها

———————————————————–

سونولوژیست میاد طرف ما : مریضت رو معرفی کن خانم دکتر…یواش…اول خودتو معرفی کن…اینترنشی پس؟ بیاین تو…یه همراه فقط بیاد

لحظه آخر موفق میشم در رو رو دونفرشون ببندم. پشت دست بچه رو ناز میکنم : رومینا جون…میخوایم تو این تلویزیون تو شیکمتو ببینینم…اه…گریه چرا…ترس نداره…رومینااااا

جاکلیدیم رو در میارم و نشونش میدم تا حواسش پرت بشه: ببین اینو.

ظاهرا عکس صادق هدایت و شاملو و پوستر فیلم پرتغال کوکی و نقاشی سیر تکامل انسان و قلبی که روش نوشته :Im loved براش جالب نیست چون با صدای زیری به جیغ کشیدن ادامه میده

دکتر : این کبده، اینم کلیه شه…(همینطور که دستای بچه رو نگه داشتم گردن میکشم و قبل اینکه چیزی ببینم پروب رو میچرخونه و تصویر عوض میشه) تعجب نکن خانم دکتر، کلیه بچه بهتر از این دیده نمیشه…این چیه؟ (نگاه میکنم به بیضی کوچیکی که بین برفکها دیده میشه، قبل اینکه دهن باز کنم تصویر عوض میشه) کیسه صفراشه دیگه…چه مثانه پری

مدوسا: مامانش، کارمون تموم شد ببرش دستشویی

بابا: رومینا بابا، جیش داری؟

بچه یه لحظه ساکت میشه و فکر میکنه: جیش ندارم (دوباره شروع میکنه به جیغ کشیدن) پی پی دارررررررررم…پی پی داررررررررررررررم…پی پی….

دکتر : الان تموم میشه میری تقدیم میکنی به ا-حمد-ی نژاد

-آقا درس صبت کن ، حق ندار درباره رئیس…بابایی الان میریم دستشویی

-پی پیییییییییییییییییییییییییییی داررررررررررررررررررررررررم

دکتر باز ژل میریزه رو شکم بچه

-سرررررررررررده، اینو پاک کن از شیکمم…پی پی داررررررررررررم

- عیب نداره، ا-حمد-ی نژاد میاد برات میلیسه…شکم و لگنش مشکلی نداره.یه دستمال کاغذی بده خانم

رو میکنم به مامانش : با شما هستن…یه دستمال…اونور نه خانم…رو میزه خانم

مامانه دستمال میگیره طرفم : سرش خوب بود خانم پرستار؟

- …سرش؟؟؟ شما دیدی ما سرشو نگاه کنیم با این دستگاه؟ نه شکمشو دیدیم، خوب بود

- پی پییییییییییییییییییییییییییییی دارم

——————————————————————–

سه تا زن با بچه رفتن تو دستشویی. تکیه میدم به دیوار و چشمام رو میبندم.

- پی پی ندارم…جییییییش دارم….جیش دارم…جیش دا…..

میان بیرون. عمه بچه یه لیوان یک بار مصرف خیلی بزرگ رو که تا لبه پراز مایع زردرنگه فاتحانه میگره جلوی صورت من : برای آزمایش ادرارش بالاخره جیش کرد

- دست خودتون باشه، حالا لازم نبود یه پارچ پرکنین…چه میدونم چه جوری بیاری…یه کیسه ای چیزی پیدا کن ببند سرشو. ظرف نمونه چرا نگرفتین؟

مامانه ظرف پلاستیکی دردار رو از زیر چادرش درمیاره : اینو میگی؟

دوباره چشمام رو میبندم

——————————————————–

راننده سیگارش رو نصفه پرت میکنه رو زمین : چقد طول کشید خانم دکتر، تاریک شد

با حسرت به سیگار نگاه میکنم : بریم

——————————————————

راننده شیشه رو باز میکنه : آقا تاریکه اون پشت، چراغو روشن کن…نه درست بالای سرت، کنار اون چراغ کوچیک قرمزه، اونجا نه آقا، بالا سرته…نه خانم شما بشین میفتینا…ای بابا…دستتو ببر بالا…ول کن آقا، ول کن

۱۰ دقیقه بعد

راننده از تو آیینه پشت رو نگاه میکنه : هنوز تو تاریکی نشستن

سرم رو تکیه میدم به شیشه : این توضیحا رو برای کرفس داده بودین پا شده بود چراغو روشن کرده بود، آقای حیدری آژیرو بزن تندتر بریم، خسته ام

آقای فروید، اینجا همه خوابها آشفته است.

دسته : دسته‌بندی نشده - نوشته شده توسط مدوسا در ۲۳-۱۰-۱۳۸۸

دکتر فروید، اگر زنده بودی و اگر الان در ایران بودی چقدر موضوع ناب برای “تفسیر رویاها” که پیدا نمیکردی…دکتر…اینجا همه کابوس میبینند…من خواب میبینم کوتوله هایی تفنگ بدست مجبورم میکنن از تخت بیرون بیایم ، جلویشان لباس عوض کنم و خودشون مثل دیوانه ها قهقه میزنند…شاگردت جسارتا میخواهد چند قسمتش را تفسیر کند : خواب را بعد از دیدن فیلم آخرین سخنرانی دیکتاتور رومانی، چائوشسکو، دیدم…چند سال پیش کتابی(؟) خونده بودم از دستگیریهای زمان او…ماجرای دخترکی مجبور شد جلوی افراد پلیس لباس عوض کنه. مثل دیوانه ها قهقه میزنند : شاید یادآور عاشورا بود که گاردیها باتومهایشان رو روی میله های خط ویژه اتوبوس میکوبیدن و به صدای وحشتناکش میخندیدن. و کوتوله ها…کوتوله هایی مثل هم …

دکتر، مینا خواب دیده تو یه اتاق زندانیه که فقط یه پنجره داره به اتاق کناری. تو اتاق کناری یه دسته آدم کر و کور راه میرن و به هم میخورن و فریاد میکشن. مینا گریه کنان دنبال راهی میگرده که صداشون رو قطع کنه. فقط یه پارچه سفید گیر میاره و اونه تو سوراخ پنجره فرو میکنه…مینا دوبار تکرار کرد که پارچه ” مثل کفن” بود. چرا زندان، چرا بدون بنجره، چرا کفن و چرا آدمهایی که نمیشنیدن و نمیدیدن؟ تو تفسیرش کن

سارا سریالی کابوس میبینه. اپیزود اولش توی اورژانس…توی بیداری بود…پسرک چاقوخورده ای که بچه ها هر کار کردند نتونستن از جلوی بسیجیها ردش کنن و به اتاق بخیه برسوننش…قسمتهای بعدی توی خوابه…پیدا کردن پسرک روی چمن پشت بیمارستان، تکون نخوردنش، نگاه شماتت بارش. تو تفسیرش کن

آقای فروید…کاش کابوس هامون فقط وقت خوابیدن بود. دویدنمون توکوچه هایی که بی انتها به نظر میرسن و در همه خونه هاشون بسته است فقط یه رویای بد نیست. زنی که جلوی من توی میدان امام حسین به قصد کشت زدنش تو بیداری بود. صحنه رد شدن ماشین پلیس از روی اون مرد و صحنه جون دادن “ندا” کابوسی پشت مونیتور بود. خوندن خبر اعدام در ۵ روز توی روزنامه عین عین عین بیداری بود. اخراج (استعفای محترمانه) استاد شجاع ما که روزهای اعتصاب نمیذاشت بچه ها سر کلاس برن انقدر واقعی بود که اشکمون رو در بیاره. گیسو تو بیداری به من زنگ زد که : قرضت رو بیارم، معلوم نیست تا فردا کی مرده کی زنده است…گیسو یه دانشجوی ساده اس که تا قبل انتخابات همه چیز رو فقط بازی سیاسی میدید…روز شلیک مسجد لولاگر اونجا بود.

آقای فروید…مردم من در بیداری بدترین کابوسها رو میبینن. مردمم به سیم آخر زده ان…نامه من مح-اربم رو امضا میکنن…با سبیل در حمایت از دوستشون روسری به سر میکنن، به روی پلیس که قرار بود حامی شون باشه دندون نشون میدن، توی آسانسوری که احتمال داره دوربین داشته باشه مرگ بر یزید زمانه مینویسن، تو شبهایی که چماق بدستها اسلحه شون رو عوض میکنن و با قلمو v های روی دیوارها رو به شکل بستنی قیفی و قلب تیرخورده و I loVe u تغییر میدن سطل رنگ و جونشون رو تو دستشون میگیرن . من…یه دانشجوی سال آخر با اینکه میدونم ممکنه ۷سال تلاشم بسوزه، با اینکه میدونم تو این شهر بدست آوردن یه کلت با کارت بسیج حتی از خرید اسلحه تو داج سیتی راحتتره، تو مترو خم میشم بالای سر دختری که کتابچه “بصیرت بسیج” رو میخونه و با صدای بلند ازش میپرسم : داری دستورالعمل حیوان شدن رو میخونی؟ . از بهارستان که رد میشم ،با وجود تمام ترسم، کنار گوش هر کس که خیلی خوش و بیخیاله و اونقدر داره که راننده شخصی داشته باشه و منظورم اینه که میتونه نماینده مجلس باشه شمرده و بلند میگم :

أَلْهَاکُمُ التَّکَاثُرُ ،حَتَّى زُرْتُمُ الْمَقَابِرَ (تفاخر به بیشترداشتن ، شما را غافل داشت ،تا کارتان[ و پایتان ]به گورستان رسید)

دکتر فروید میبینی…فرصت استثنایی بود…اینایی که گفتم خواب پارتیزانهای جنبش آزادی بخش فرانسه نبود، خوابهای مردم خسته من بود که اس اس  آلمانی ندارن ولی از پلیس  همزبون و هم وطن خودشن میترسن….مردمم دیگه چیزی برای از دست دادن ندارن…کاش بودی، این کابوسها بینظیرن برای تفسیر.